تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

خرچنگ قورباغه

طنز اجتماعی سیاسی فرهنگی

سال هشتاد و هفت ِ هشت الهفت

 

با عرض سلام حضور همه ی عزیزانی که به مدت یک سال خرچنگ قورباغه های بنده ی شرمنده را خوانده اند یا احیاناً خندنده اند! هدف این قلم برای شما بیشتر آگاهی بود نه فکاهی و برای مسئولان بیشتر محک زدن آنها و بالا بردن آستانه ی تحملشان. اینکه موفق بوده ام یا نبوده ام را نمی دانم ولی خیلی از چیزهای به قول خودم جیزّی را که می نوشتم خیلی ها معتقد بودند نوشتنی و گفتنی نیست و اگر هم باشد چاپ شدنی نیست! ولی جا باز کردن این ستون در صبح و ظهر و شام نیشابوریان مؤید این نکته است که هر مطلبی که چاپیدنی نباشد! چاپ شدنی هست و من سعی می کردم چاپ شدنی بنویسم تا چاپیدنی!

در این شماره برخی از اتفاقات سال 87 را درسطح ملی و محلی به نظم؛ طنزیم! کرده ام که هدیه ی نوروزی این ستون باشد برای تبریک سال نو!

لازم به ذکر است که توضیح واضحاتی! هم برای این متن در پایان آمده است.

خوب یا بد به سر رسید و برفت

سال هشتاد و هفت ِ هشت الهفت!

سال یک دو سه تا وزیر به زیر

سال کابینه در تب ِ تغییر

آن طرف بحث جاسپی و نمین[1]

این طرف مایلی کهن با « این»

«این» که گفتم - آقای گل- دایی است[2]

طنز ما هم کمی گل آقایی است!

سال شیرین؛ توپ؛ رؤیایی

سَرمُربایی ِ علی دایی![3]

سال پر شور ِ تاید؛ چای ؛ نمک

که تورم کشید سر به فلک

مش تقی گفت با ننه آیدا

مملکت مونده تو کف ِ تایدا[4]

سال برداشتهای ارزی از

آن ذخایر که بود در مرکز[5]

سال طرح تحولی ... که نشد

شوت ِ نزدیک به گلی... که نشد

سال مکتب نرفته های دبیر

سال کردان که شد جناب وزیر

سال گلشیفته ؛ دی کاپریو(ه)[6]

سال اَه... سال آه... سال اُ(ه)

سال دیدار ماهواره؛ امید

با یکی ماهپاره؛ با ناهید!

آه اصلاً چرا به راهی دور-

بروم؟! می روم به نیشابور

شهر عرفان؛ شهر علم؛ ادب

شهر ِ چی؟«چی چنی منی تو رجب؟!»[7]

سال رخدادهای هرجوری

محو آثار عهد تیموری

سال با دست ِ لیدر و لودر

«گلشن»ی در بهار شد پودِر![8]

شهر ما در اوایل امسال

شد پذیرای چند تن ز رجال

مثلاً «هاشمی» ی فرماندار

قد بلند و رشید و مردم دار

اینکه گویند پاسخ «هِی»«هو» ست

ماجرای «مظفری» با اوست![9]

دیگری زآن رجال سرهنگ است

روحیاتش موافق جنگ است

هست «باروح» و ضد آشوب است

دست به اسلحه رُوَ ش خوب است!

در ورودش کمی کر و فرّ کرد

گوییا چند تیر هم در کرد![10]

انتقادات از عملکردش

به گمانم به خویش آوردش

طی یک گفتگو به مطبوعات

گفت من نیستم خشن. هیهات!

شهر ما شهردار هم دارد

زن؛ دوچرخه سوار هم دارد![11]

نام این شهردار مداح است

نه ببخشید! جای اصلاح است

نام ایشان «مدیح» می باشد

مرد ِ خیلی صحیح می باشد

داد چند تا شعار بی عقبه

مثلاً برجهای 40 طقبه!!![12]

هست ناگفته های من بسیار

«هزل بگذار و جد از او بردار»

بیت بعدی که بیت پایانی است

حاصل این همه سخنرانی است!!

سال هشتاد و هفت ِ هشت الهفت

رفت و درسفره ها نیامد نفت!

 



[1]-  اشاره به بحث و جنجال های دکتر سلیمی نمین رئیس مرکز مطالعات ایران و دکتر جاسبی رئیس دانشگاه آزاد اسلامی است که در سال 87 به اوج خود رسید و هنوز هم شکایت و شکایت کشی دارند!

[2]- اشاره به شکایت های علی دایی از مایلی کهن و بلعکس در سال 87

[3] - سرمربایی ساختی خنده دار از سر مربی گری یا سر مربی شدن است!

[4] - در این دو بیت به تورم ابتدای سال اشاره شده و ماجرای کم یاب شدن تاید و چای و... نمک را هم برای خوشمزگی آورده ام!

[5] - اشاره دارد به برداشتهای بی رویه ی دولت از صندوق ذخیره ی ارزی که موردانتقاد بسیاری قرارگرفت.

[6] - منظور حضور گلشیفته فراهانی بازیگر مطرح ایرانی است در کنار دی کاپریو بازیگر معروف جهانی در یک فیلم هالیوودی.

[7] - عنوان نمایش طنزی از هنرمندان نیشابوری به کارگردانی رضا مظلوم

[8] - گلشن نام بنایی تاریخی در نیشابوراست که  بازمانده ی عهد تیموری است و بهار سال 87 به امر عده ای از بزرگان شهر شبانه تخریب شد. کلمه ی « پودر» را هم همان «لودر» مکسور الدال کرده است!

[9] - اشاره به اعتراض مهندس مظفری نماینده ی اسبق نیشابور به نتیجه ی انتخابات مجلس و عدم توجه فرماندار به خواسته های او.

[10]- سرهنگ باروح  فرمانده ی نیروی انتظامی نیشابور که معتقد به استفاده ی پلیس از اسلحه اش بوده و در اوایل انتصابش هم طی یک تعقیب و گریز تیراندازی کرده بود.

[11] - اشاره به اقدام شهرداری برای برگزاری مسابقه ی دوچرخه سواری بانوان دارد که توسط امام جمعه و فرماندار لغو شد.

[12] - 40 طبقه عمداً 40 طقبه آمده و اشاره به طرحی است که طی آن قرار است شهرداری با یک سرمایه گذار خارجی برجهای دوقلوی 40 طبقه درنیشابور احداث کند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:48  توسط مرتضی آخرتی  | 

یک فوت مونده به آخر نخ ببند!

 يك فوت مانده به آخر، نخ ببند!

 

« ... روي تير چراغ برق نوشته بود:

اطلاعيه!

به يك شريك خوش نفس احتياج است

آدرس: كارخانه ي بادكنك سازي حقيقت.

دم ظهري يك توك پا رفتم آنجا، گفتم: منم. گفت: تو كي هستي؟! گفتم شريك خوش نفس. گفت: سرمايه از من كار از تو. از همان روز شروع كردم و تا شب بشود صد و چهل و پنج بادكنك را باد كردم و تركاندم. گفت: چرا همچين كرده اي پسر!؟ گفتم: هميشه با باد آخري مي تركد؛ يادت باشد يك فوت مانده به آخر، نخ ببندي. زد تو گوشم... »

آقايان خانمها سلام!

اين شماره با بخشي از رمان معروف« جواد معروفي» شروع كردم كه خالي از طنزي مليح نيست و البته خواهيد دانست كه چرا!؟

سالها بود كه دلم مي خواست اين رمان را بخوانم تا اينكه چند روز پيش و در بهترين شرايط زماني و مكاني خواندم و لذت بردم! آقا شما نمي دانيد وقتي توي اردبيل باشي و پنجره ي اتاقت هم دقيقاً رو به درياچه ي شورابيل وا بشود و قله ي سبلان هم انتهاي ديدت قرار بگيرد وسفيدي برف چشمت را بزند خواندن « سمفوني مردگان» هر از گاهي يا به زبان استاد معروفي «هر به چندي» با يك استكان چاي قند پهلوي داغ دانشجويي چه حالي دارد! رماني كه از باي بسم الله اش تا نون پايانش در همين محدوده و فضا اتفاق افتاده و چه بسا هنوز دارد اتفاق مي افتد. و تازه اگر در اين حال به قسمت ذكر شده در پيشاني اين ستون رسيده باشي و خبر آمدن يك شريك كه نه ولي يك رقيب خوش نفس رياست جمهوري به تويي كه مثل «آيدين» روزنامه خوان هستي رسيده باشد و بداني كه پيش از اين يكبار جامعه را و جامه را!! تركانده و احتمالاً باز هم خواهد تركاند و در عين حال شعرها و كتابهايت را سوزانده باشند و «سوجي ديوانه» شده باشي و باز در همين حال و هوا سردبير يا معاون محترمشان تماس بگيرند كه كجايي خرچنگ قورباغه!؟ چي شد مطلب اين شماره؟! و خلاصه... چه بگويم؟ نمي دانيد چه حالي دارد خواندن چنين رماني در همچين مكاني و زماني!

اين روزها همانگونه كه راويان اخبار و حاويان اسرار از اشرار و ابرار و طوطيان شكر شكن شيرين گفتار عسل منقار به گوش هوش و نوش جان مشتاقان رسانده اند آقا سِد ممّد خاتمي پا به راه انتخابات شده و نامزدي اش را بطور رسمي اعلام كرده است. مبارك است انشاا...

انگار مي خواهد يك حالي به دل تنگ ملولان بدهد! خدا را شكر ! خدا را هزار مرتبه شكر!

آقا چيه!؟ چرا اخم و تخمتان با هم قر و قاطي شد؟ چرا به قول يَرِگه ي ما يا همان ياروگه ي شما تخم مرغ چشمهاتان ورقلمبيده!؟ مگر چي گفتم؟! آقا ما حق نداريم نظرمان را اعلام كنيم؟! شما اين قدر قربان صدقه ي نامزدتان مي رويد و مي آييد ما خداي نكرده چيز ِ جيزّي گفتيم؟ نگفتيم كه! ما فقط مي خواهيم موضعمان را مشخص كنيم وخودمان را شفاف سازي كنيم تا مثل خيلي ها حزب باد و صبح مرده باد و شب زنده باد ِ خردادي كه رخ خَداد نباشيم. همين! مي خواهيم كه دري وري يا هر وري نباشيم حالا يا اين وري يا آن وري . تازه مگر همين من و تو و شما و حضرت ايشان نيستيم كه هر وقت به هم مي رسيم و چاق سلامتي هامان تمام مي شود و شمّ سياسي ايراني مان گل مي كند دم از اصلاحات مي زنيم و ضرورت اصلاح سر و روي دولت محترم را به هم متذكر مي شويم! ها؟! هر چند اين روزها داريم مي بينيم كه دولت چقدر دست به قيچي اش خوب است و تند و تند دارد رمان، نه! روبان پاره مي كند و البته كه به زعم خودش اصلاحات انجام مي دهد.حالا نامزد ما هم مي خواهد يك خرده اصلاح كند. به نظر شما اشكالي دارد؟ نشنيدي «الله جميلٌ و يُحبّ الجمال»

من فعلاً نمي خواهم سرتان را به درد آورم فقط مي خواهم قطعنامه ي كوچكي صادر كنم مبني بر اينكه ديگر شنيد ِمان دانمان پر شده و دلمان لك زده براي يك گفتمان درست و حسابي!

فقط چون آقاي خاتمي خيلي خيلي خوش نفس است « كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد» و صد در صد امكان دارد با وجود تمام سمپاشي هايي كه حتي از طرف برخي دوستان قديمي عليه اش مي شود باز هم بتركاند يك توصيه ي كوچولو به آن بزرگوار دارم  و آن اينكه سيّد جان! اين با ر كه خواستي از دم مسيحايي خودت در كالبد ما بدمي حواست به رشد بادكنكي و ظرفيت جامعه ي ايران باشد و به قول «عباس معروفي» يا به قول  

«سوجي ديوانه»: « يك فوت مانده به آخر، نخ ببند!» مبادا بزنند تو گوشت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:24  توسط مرتضی آخرتی  | 

 

کلیاتی از سفرنامه ی شهرستانی

در شماره ی پیش که جای ماخیلی خیلی خالی بود- جای شما خالی!- تشریف آور شده بودیم به یک سفر شهرستانی کوتاه مدت. آخه می دونید وسع و بضاعت ما در همین حد شهرستانی بیشتر نیست. چرا که اولندش بودجه ی ما به قول شریف خودمان جوجه بوجه ای است که زورش به سفرهای استانی نمی رسد. دومندش اینکه دست و بال ما از صندوق ذخیره ی ارضی!! خالی تر و کوتاه تر از آن است که بتوانیم از آن به نفع خودمان و خدمه مان هی برداشت داشته باشیم!همین قدر که در این دوره ی دوری هر از چند گاهی مجال یافته، طبق دستور حکیم باشی های حاذق و لایق جهت سلامت باش و دماغ چاقی از صبح نیشابور استنشاقی داشته باشیم ما را بس است باقی بقای هر چه نفس کشی که هست!

می خواهم این شماره شما را در جریان کلیاتی از برنامه ی سفر شهرستانی خودم قرار دهم که گمان نبرید فقط برای تفریح و تفرج آمده بودیم.

حالا که همه چیز ازجمله یارانه ها دارد هدفمند می شود سفر ما هم غیرهدفمند  نبوده است.

به هر حال حرکت خودمان را از اردبیل شروع کردیم وابتدای امر سر راهمان رفتیم عیالات متفرقه را با خود متحد کردیم تا مبادا سر سوزنی سؤظنی به هیج جای عزیزمان فرو برود! استحضار دارید که «میانه» شهری است بین زنجان و تبریز. مورخان البته بعدها در سرگذشت ما خواهند آورد که از عجایب گفتار و رفتار او(یعنی من) این بوده که فرموده ام: چون از نیشابور راه می افتم بایستی از زنجان بگذرم تا به زنجان برسم! و البته آگاهان می دانند که این سخن ِ بی بها و باد ِ هوایی نیست که من گفته ام. اولندش خط و مشی مرا برای خیلی ها آشکار می کند و دومندش اینکه معلوم می کند من ِ کلک در این شهر دُم به تله داده ام و قاطی پاطی مرغ هایی شده ام که«قد قد قدا» را «گُد گد گدا» وُیگولنجز! به هر تقدیر پس از اتحاد با عیال متفرقه (به کوری چشم هر ایالات ِ متحده ای) راهی تهران شدیم و آنجا را به مقصد اصفهان جهت پنج دقیقه شعرخوانی ترک کردیم. مجری همایش به به! به به! سهیل محمودی، رفیق شفیق و دوست مهربان و دیرینه و چندین و چند ساله ی خیلی ها بود و شاعران میهمان دیگر محمد علی بهمنی و شکارسری و شکیبا و ... سعید خان بیابانکی هم که حق آب و گل داشت.حضور سهیل محمودی و سعید بیابانکی مرا به یاد شعر طنزی از سعید انداخت که در بخشی از آن از زبان یک جوان به قول خودش«جعلّق بیکار» که « رفته اندر دیار استکبار» می پرسد:

«کسی آنجا نیوز می خواند!؟

افتخاری هنوز می خواند!؟

رفته آیا به سمت بهبودی

حرکات سهیل محمودی!؟»

و الی آخر... که البته و صد البته من هر چه به دقت معاینه کردم در جهات شش گانه ی سهیل محمودی سمت و سوی بهبودی مشاهده نکردم و عجیب بود که «افتخاری» که هنوز می خواند در آن جمع لطیف حضور به هم نرسانده بود! بگذریم.

پس از شعر خوانی و گشت و

گذاری در نصفه ی جهان و بیتوته ی یک شبه ای در نصفه ی دیگر جهان

دست در دست مهربان همسر

آمدم سوی شهر خود یکسر

اول از همه در جمع شاعران حاضر شدم که الفت دیرینه ای با آنها داشته و دارم اما دروغ که نمی توانم بگویم فضای شاعرانگی شهر را بسیار مسموم و غیر سالم دیدم. بعضی ها سایه ی بعضی ها را می زدند بعضی ها پنبه ی بعضی ها را می زدند و بعضی ها زیراب بعضی ها را و خلاصه خیلی ها خیلی چیزها می زدند که بعدها شاید صدایش در آید! خوشمان نیامد. سپس در سرآغاز دیدارهای رسمی خود به حضور جناب مستطاب دکتر سید علی حسینی نماینده محترم رفتیم تا پیگیر قول مساعدتی باشیم که ایشان مرحمت کرده و ما بر آن اساس برای خودمان چاله چوله ای کنده بودیم و حالا می خواستیم پرش کنیم. ابتدای امر، امربر ِ ایشان نقل و نبات و شکلاتی به ما تعارف کرد، برداشتیم و عرض کردیم مستحضر باشید! مشکلات با شکلات حل نمی شود و اگر قرار بود با این شیره ها سر ما به سامان برسد ما بایستی تا حالا کلانتر از خیلی کلان ها می بودیم! حالا اینکه دردیدار با ایشان چه گذشت و چه نگذشت از اسرار امنیتی است که فعلاً نمی توانیم به خدمتتان عرضه بداریم. بعدها اگر لازم دیدیم در باب قول مساعدت برخی مسئولان به آن خواهیم پرداخت. اما بزنم به تخته مجلس به حاج آقا ساخته انگار!

از کال منوچهری به سمت یکی از کاخ های سفید شهر که محل استقرار شهرداری است رفتیم جهت پاره ای رایزنی ها با جناب شهردار در خصوص حمایت از فرهنگ و ادب بومی ، در معیت استاد پروانه و لگزیان ِ شاعر که اسم کتابش «دست خودم نبود» او را از همه چیز تبرئه می کند. دکتر مدیح با وجودی که ما در چندین شماره از کفپوش سطح معابر گرفته تا پل عابر پیاده و برج 40طبقه به او گیرهای 3پیچی داده بودیم و این اواخر هم در «فاجعه ی دینی ِ دوچرخه سواری بانوان!» خطاب به جنابش گفته بودیم:

«مفسد فی الارض شدی خودت خبر نداری

قول بده که بعد از این دوچرخه برنداری

این قدر نگو که نیتت خیر بوده ولاغیر

همه می گن شهرداری؛ نگو که شر نداری!»

برخوردی کاملاً دیپلماتیک و خوشایند با ما داشت و از آنجا که جلسه ی آن روز منتج به نتیجه ای جز آشنایی و چاق سلامتی نشد و ادامه اش به روزی موکول شد که ما باید برمی گشتیم هنوز از ماحصل جلسه ی مذکور خبری برای ما مخابره نشده است. علی الحساب جناب دکتر این بیت را که مطلع قصیده ای به قصد ایشان است از ما داشته باشد که گفته ایم:

مدحت کن و بستای مدیحان جهان را

 الخاصه مدیح بن فلان بن فلان را!

حال اینکه این مطلع می تواند متضمن مدح شبیه به ذم باشد یا ذم شبیه به مدح!؟ باشد برای بعد...

از کاخ سفید شهرداری در آمدیم تا سری به ارباب جراید و جامعه ی نامتبوع ِ مطبوعاتی مان بزنیم که گویا همین نامتبوع بودنشان آنها را با مشکلات مالی فراوان درگیر کرده و هفته نامه هاشان را عملاً به دوهفته نامه تبدیل کرده است یعنی مجبور شده اند یک روز درمیان نان بخورند. مسئولان هم انگار از خدا خواسته هیچ تمایلی برای برافراشتن بادبان کشتی به گل نشسته ی نشریات شهری ندارند. به هر حال وضعیت فرهنگی هنری شهر بسیار وخیم است. حالا اگر اداره ی ارشاد معتقد به  فخامت است بحث دیگری است! شنیدم که تئاتری ها خواهان احیای مجدد تئاتر مهرورزان شده اند که با احترام به این عزیزان باید بگویم پس این همه مدت که دولت مهرورز روی صحنه آمده و مهرورزانه ایفای نقش کرده چه می شود!؟ مگر تئاتر جز این است ؟! و مگر ما این همه مدت تماشگران چه هنری بوده ایم که شما خواهان احیای مجدد تئاتر مهرورزان شده اید!؟ مگر همین اخیراً آقای دکتر لاریجانی رئیس محترم مجلس در خصوص تقدیم لایحه ی بودجه از طرف دولت به مجلس نگفت که دولت دارد سناریوهای جدیدی را بررسی می کند!؟ پس دولت خودش تئاتری قابلی است آقاجان!

در خصوص موسیقی هم که شنیدیم قرار بوده استاد شهرام ناظری کنسرتی در نیشابور برگزار کند که به دلایل غیر موجهی مثل عدم توانایی تأمین امنیت این برنامه از طرف شورای تأمین شهرستان لغو شده است. ما که از شنیدن این توجیه شرمگینانه از خجالت آب شدیم رئیس پلیس را نمی دانم! با این حال به نظر می رسد از این برنامه هم مثل مسابقه ی دوچرخه سواری بانوان بوی « فاجعه ی دینی» به مشام تیزدماغان خورده است!

این اندکی از مشاهدات ما در سفر شهرستانی اخیرمان به نیشابور بود که نوشتیم و اکنون برگشته ایم به اردبیل و برف بازی را بر حرف بازی ترجیح داده ایم!

عزت زیاد!

    

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:48  توسط مرتضی آخرتی  | 

اندر باب مالیده شدن موقت یک طرح مالیاتی!

اندر باب مالیده شدن موقت یک طرح مالیاتی!

همانگونه که در خبرها ، نظرها و حتی در سر گذرها صحبتش شد و ما بدون استراق سمع و استعمال سمعک توانستیم به وضوح بشنویم دولت علیّه ی ملیّه ی مهرورز ما از ابتدای مهرماه آستین هایش را بالا زده بود و کمر ِ باریک همتش را تنگ تر از تنگه ی هرمز بربسته بود تا طرحی را به اجرا در آورد که بر اساس آن نظم و نظام دستگاه مالیاتی از ساختار محاسبه بر درآمد و تجمیع عوارض به ساختار اخذ مالیات بر ارزش افزوده در خواهد آمد. ولی همه ی گوشها شنیدند و چشمها دیدند که این طرح مالیاتی فعلاً به خاطر پاره ای امور اطلاعاتی و امنیتی «متاسفانه یا خوشبختانه!؟» تا اطلاع ثانویه و ثالثیه و رابعیه و الی آخریه به حالت تعلیق یا بهترتر است بگویم به حالت تعویق در آمد و باز بهترتر است بگویم  در رفت!

 اینکه می گویم متاسفانه یا خوشبختانه به خاطر آن است که ملت نجیب و سر به زیر و حرف گوش کن همگی ماشاا... مستحضر هستند که در جامعه ی بی همانند ما این دو قید متضاد به دلیل وجود ابهام در موضوعات و معضلات و برنامه ها اقلاً اغلب اوقات در بیان سخنرانان و نویسندگان کنار هم قرار گرفته و محل تردید بوده اند فلذا ما هم که خودمان را تافته ی جدا بافته ای از ایشان نمی دانیم(کجایند مردان بی ادعا!؟) هر دو را در اینجا آوردیم چرا که متاسفانه یا خوشبختانه به درستی نمی دانیم این طرح در نهایت ِ امر به نفع ما که ملتیم خواهد بود یا به ضرر ما!؟ به هر حال عملی نشدن موقت این طرح همانگونه که در چند خط بالاتر اشارت کردم یکی به امور اطلاعاتی مربوط می شود که دولت را به ضعف اطلاع رسانی به اصناف و بازاریان متهم کرد و دیگری به امور امنیتی برمی گردد که پاره ای معترضین ِ اجرای این طرح یا به عبارت بعضی امنیه ها گروهی شعبان های بی مخ و بی مخچه و بی کله پاچه که همیشه منتظر فرصتی برای گل آلوده کردن آب و آبروی دولت محترم هستند و کله هاشان هم به شدت بوی قرمه سبزی می دهد ریختند و بازار اصفهان و تهران و برخی دیگر از اقصی نقاط مملکت را چنان تهدید و تعطیل کردند که آقای رئیس جمهوری مجبور شد طرحش را موقتاً بخواباند! و از این مسأله مشخص می شود که چه کله گنده هایی بودند آنها که پوزه ی طرح مالیاتی دولت را به خاک مالیدند! بعضی آگاهان از آنها به عنوان مشمولان مالیاتی یاد کردند که بالای 300 میلیون در آمد سالانه و بلکه ماهانه داشته اند و دارند. (خدا بده برکت!) حالا خرچنگ قورباغه می خواهد ببیند این مالیات بر ارزش افزوده حرف حسابش چیست و اصلاً حرف حساب می زند یا نه!؟

مالیات که خب مشخص است به قول کلهم و اجمعین کاسبان و کاسبین و به زبان خوش، همان پول زوری است که کیوان در شبهای به یاد ماندنی برره می گرفت و اگر کسی نمی داد دمار از روزگارش در می آورد و دماغش را دمغ می کرد! و ارزش افزوده هم به قول یارو گفتنی عبارت است از ما به التفاوت ِ قیمت الاجناس و الکالاء و الخدمات من المرحله التولید الی المصرف الکننده فی کل حالاً و حالتاً(ببین تورو خدا یک وا ژه ی نامأنوس و بی قاموس و وارداتی مثل«ما به التفاوت» ما رو برد جایی که عرب نی انداخته و نزدیک بود العرب شویم از بیخ!) بله! ارزش افزوده به زبان ساده، سودی است که با دست به دست شدن اجناس به جیب نا نجیب دلالان و واسطه گران می رود. حالا دولت گرانبار و گرانسنگ و گرانقدر و گرانمایه و خلاصه گران همه چی! می خواهد با مالیات بندی بر این ارزش افزوده علاوه بر تبت یدا ابی دلّالان، هم از قاچاق کالا جلوگیری کند و هم جلو فرار مالیاتی را بگیرد تا از این رهگذر رُل ِ کنترل اقتصاد زیرزمینی را نیز به دست شخص شخیص خود داده و حالش را ببرد هر جا که خاطر خواه اوست! چرا که رشد اقتصادی ممالک مترقی بلاد کفر! را در همین درآمدهای حاصل از مالیات بر ارزش افزوده دانسته و جایی که پای مصالح و منافع مالامال مالی در میان باشد البته دیگر شعار نه شرقی و نه غربی محلی از اعراب ندارد و قوانین غرب و شرق کارسازتر است انگار! این طرح های کد اقتصادی و جمع آوری اطلاعات اقتصادی اصناف و غیره و ذالک هم برای همین منظور است.

حالا اینکه ما هی جوش می زنیم و جوشانده می خوریم به خاطر این است که خوشبختانه یا متاسفانه! حدود دو سال است با عیالات ِ فعلاً متفرقه نامزد شده ایم و هنوز کالاهای اساسی زندگی مان را نگرفته ایم فلذا اخیراً و بعد از این غوغای مالیاتی - به ضرب پاشنه دمپایی و دسته جارو- سری به بازار زدیم و دیدیم با وجودی که هنوز نه به دار است و نه به بار است به دلیل بحث مطرح شدن همین طرح، قیمت لوازم خانگی پنج شش درصد از ماه گذشته گرانتر شده است. این در حالی است که دولت محترم گفته با تغییر شیوه ی اخذ مالیات هیچ افزایش قیمتی نخواهیم داشت و تنها اتفاقی که خواهد افتاد شفاف سازی در میزان مالیاتی است که بر اجناس بسته می شود. اصلاً از آن گذشته چیزی که ما را بیشتر به درد آورده حرفهایی است که از لا به لای دندان و زیر زبان دولتیان کشیده شده و به مطبوعات رسیده که قرار است این مالیات تنها از مصرف کننده ی بدبخت بیچاره ی فلک زده اخاذی شود!(شما بخوانید اخذ شود تا مشکلی برای بنده پیش نیاید!)

با این توصیف فردا پس فردایی که من ِ جوان ِ معقود الخرج!(این یک اصطلاح من در آوردی است برای نامزدان ِ در عقد مانده ی به خرج بسته شده!) رفتم تا یخچال و تلویزیون و ماشین لباس شویی و جاروبرقی و فرش و گلیمی بخرم و آقای فروشنده فاکتور خودش را درست مثل فیش حقوقی کارمندان و یا قبض های اداره ی پست و برق و آب و گاز و تلفن و غیره مزیّن کرد به مبلغ مالیات بر ارزش افزوده و با قیافه ی حق به جانبی فاکتور را دو انگشتی به من داد تا بنده بعد از روئت مبلغ کالا و نیز مبلغ مالیات بر ارزش افزوده دست در جیب مبارک نموده و چرکهای کف دستم را یکی یکی بشمارم و دو دستی به ایشان تقدیم کنم هیچ فایده و توفیری ندارد که با خودم فکر کنم کلاه سرم رفته یا سرم بی کلاه مانده!؟ چرا که من مصرف کننده ام و چون می خواهم از کالا استفاده کنم بایستی مالیاتش را بپردازم و به قول آقایان تا حالا هم این کار را کرده ام فقط نمی فهمیده ام ولی از حالا قرار است به من فهمانده شود که این مقدار از مبلغ را به عنوان مالیات به فروشنده می دهم. فعلاً که این طرح خوابیده و ما همچنان داریم مالیات را بطور پنهانی و غیر علنی روی قیمت واقعی اجناس می پردازیم و جیکمان هم در نمی آید پس چرا می خواهید با علنی کردن یا به تعبیر خودتان با شفاف سازی، ما ملت را دق بدهید؟! همین طور مخفیانه مالیات را بگیرید و دمش را بالا نیاورید تا کسی دمش نجنبد! اوه! نه! نه! داشت یادم می رفت اگر این طرح عملی نشود و فروشنده مجبور به ثبت و ضبط مبلغ مالیات در فاکتور نباشد شما از کجا می توانید درآمد واقعی مشمولان مالیاتی را بدانید و دوباره فرار مالیاتی پیش می آید و می شود همان آش و همان کاسه!

 آقا ما حرفمان را پس گرفتیم. به حرف ما فقیر بیچاره ها گوش نکنید و کار خودتان را پیش ببرید اجرکم عند ا...   

  

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:7  توسط مرتضی آخرتی  | 

هر چند که افتضاح شد «کُردانیست!»

هر چند که افتضاح شد «کُردانیست!»

هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که در مورد استیضاح یا به تعبیر درست تر افتیضاح ِ اخیر و پدیده ی «کردانیست!» چیز میزی ننویسم به خرجم نرفت که نرفت. با آنکه هیچ دخلی هم به من ندارد که مثلاً اوضاع مملکت چنین شد و چنان نشد! حالا یکی هم نیست به من ِ فضول باشی بگوید که بابا جان!

فکر نان کن که خربزه آب است

بچه بی تاب ِ کیک و تی تاب است!

حتی یکی دیگر هم پیدا نمی شود محض رضای خدا فرمایش کند که آقا جان! این سیاست بی پدر و مادر را 9 طلاقه! کن برود پی ِ بخت خودش تو هم برو پی ِ بدبختی خودت! بچسب به درس و مشق و مدرسه و...حالش را ببر! البته این یکی را واقعاً کسی نمی تواند بگوید بلکه برعکس از وقتی قضیه ی جناب کردان وزیر پیشین پیش آمد و محمود آقای رئیس الدّوله مدرک دکترا را به «کاغذ پاره!» تشبیه کرد و درواقعاً تقبیح کرد! و با قیافه ای کاملاً حق به جانب داد ِ سخن داد که یعنی: مدرک بِدَرَک! اگر پدر و مادر بود، اگر برادر و خواهر بود، اگر دوست و آشنا بود و اگر همسر؛ یکسره اگر نامه بود نوشتند اگر تلگراف و تلفن بود زدند اگر sms  و email بود فرستادند که پسر جان! برادر جان! رفیق جان! عزیزم جان! رفته ای خودت را در غرب غربت و زحمت به علافی و لاف بافی مشغول کرده ای که چه!؟ از همین لیسانسی که به هزار و یک برو بیا گرفته ای و چند سال آزگار است گذاشته ای در ِ کوزه ی آبرو! چه نان ِ خشکی آب زده ای که حالا دنبال یک «کاغذ پاره!» خودت را داری پاره پوره می کنی خانه خمیر!؟ و هشدار دادند که به فرض اینکه صفر ِ بیست ِ معدلم کله گنده تر از هر کله گنده ای باشد ار ایران1400 یک صفر ِ ریزه میزه هم به من نمی رسد! با این حال باز هم به خرجم نرفت که نرفت! از آنها اصرار و از ما انکار به طرز اشعار:

که گر مدرکم رفته اندر سبویم

ز گهواره تا گور دانش بجویم!

و کماکان و همچنان ما در تکاپوی گرفتن آن «کاغذ پاره!» به این در و آن در می زنیم تا بعد ببینیم به مدد آن انشاا... امیری وزیری دبیری وکیلی خواهیم شد یا نخواهیم شد؟!

ای دل غافل! اصلاً قرارمان بر این نبود که سر نخ این خطوط ما را به اینجاها برساند. لاجرم همین دم از ایضاح ِ مطلب به مطلب ِ افتیضاح! باز می گردم.

نمی دانم شما از سخنان وزیر معزول و مخلوع کشور یعنی همان آقای کردان - که تا آخرین قطره ی آبرویش هم حاضر به استعفا نشد و یک تنه به قلب مجلسیان زد - در جلسه ی دفاعیه اش مستفید و مستفیض شدید یا خیر!؟ اگر از نطق زیبا و شیوا ی ایشان خبردار شده باشید و کمی هم در پرونده ی شرمنده اش دقیق و عمیق و رقیق نگریسته باشید مطمئناً متوجه شده اید که حرفهایش در این جلسه ی دفاعیه چه مایه خندیدنی بود و اصلاً نمونه ی اعلای طنزی تلخ و با نمک و پرشور؛ اما با نمک بودن آقای کردان چه فایده دارد وقتی که شاعر مجهول الهویه داغ کرده بگوید:

«هر چه بگندد نمکش می زنند

وای به روزی که بگندد نمک!»

که باز خرد جمعی جامعه ی شاعرانه ی ایرانی قبلاً به ذوق خود بسیار زحمت داده و در تکمیل این بیت گفته است که:

«هر چه بگندد نمکش می زنند

وای به روزی که بگندد، نمکش می زنند!»

بله! جناب کردان در آن روز سخت و طاقت سوز در حالیکه همه انتظار داشتند با عذر خواهی از ملت نجیب و سر به زیر از تزویر ِ وزیر، خودش خودش را مستعفی کند و فشار روانی جامعه را بر خود و خانواده ی عزیزش! کم بارتر کند در مجلس حاضر شد و طی یک اقدام شهادت طلبانه ابتدا شهادتین خود را گفت تا بعد فاتحه ی خودش را بخواند! او خیلی سعی کرد تا با ننه من غریبم بازی انگ ِ فرزند ناخلف بودن را از کارت ملی اش پاک کند اما نشد که بشود. او به جای عذر خواهی از مردم از همسرش عذر خواست که به گفته ی او در آن زمان روی تخت بیمارستان بود و به « دکتر!» کردان نیاز مبرم داشت! از پسر گل پسرش گفت که به خاطر افتضاحی که او به بار آورده مجبور به غیبت در درس و مشق دانشگاهش شده بود تا به جای او استعفا داده باشد و از هر 3 دخترش با ذکر نام پوزش خواست که به واسطه ی مشاغل دولتی هیچگاه نتوانسته در جشن تولدشان شمعی بر افروزد یا فوت کند و خلاصه از زحمات و خدمات 30 ساله اش به نظام گفت و اینکه:

بسی رنج بردم در این سال سی...

... مگر دکترا داشت فرداوسی!!!

وزیر اسبق کشور در نهایت که خیلی دمش گرم شده بود! خواست تا در آهن سرد ِ تعبیه شده در دل مجلسیان بدمد که شاید بر او و زن و بچه اش رحم آورده و از وزیرخانه ی کشور اخراجش نکنند به همین دلیل ِ کافی و وافی پس از آنکه دستاویزهای دنیوی اش را بی اثر و بی ثمر دید پرده از رازی ژرف و شگرف برداشت که به قول خودش به عنوان «ذخیره ی آخرت!» نگه داشته بود و اعلام کرد که این کسی را که به باد انتقاد و استیضاح گرفته اید یک جانباز است و در راه اعتلای این کشور مغز استخوان داده است! و به این ترتیب ترازدی خود را غم انگیزتر از پیش کرد!

آقای کردان همچنین در این خطابه ی غرّا از هواداران و زمین خورانش! که با جانهای در کف مانده شان سعی زیادی نمودند تا به هر قیمتی شده(چک 5 میلیونی که سهل است!) او را در جایگاه خود ابقا کنند تشکری در خور از خود درکرد! و آخر الامر از مقام وزیر به زیر آمد تا «محصولی!» جدید به ظهور در آید. اکنون که من این احوال را می نگارم بر کسی معلوم نیست که محصول جدید! کاشت خواهد شد یا برداشت؟! تنها چیزی که معلوم است این نکته ی نغز است که:

هر چند که افتضاح شد «کردانیست!»

اوضاع جهان هنوز هم بحرانی است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:34  توسط مرتضی آخرتی  | 

دوچرخه: سبیل بابات می چرخه!

سلام دوستان!

 می بخشید که این وبلاگ چند ماهه به روز نشده ولی هر هفته یک مطلب نوشتم . مطلب این پست بیست و سومین شماره ی ستون خرچنگ قورباغه است که در هفته نامه ی صبح نیشابور چاپ شده و مربوط می شه به لغو مسابقه ی دوچرخه سواری بانوان نیشابور که قرار بوده به همت تربیت بدنی شهرداری نیشابور در روز عید فطر در فضایی بسته برگزار بشه ولی با موضع گیری امام جمعه و فرمانداری برگزار نگردیده و به تعبیر خودشان از بروز "غائله و فاجعه ای دینی" جلوگیری کردند!

دوچرخه: سبیل بابات می چرخه!

حکایت و روایت از این قرار و مدار است که در سالهایی نه چندان دیر و دور در مملکت گل و بلبل و زنبور در پی پاره ای اتفاقات جفت و جور و ناجور که مذاق بعضی ها را خوش کرد و بزاق بعضی ها را خشک تر! اراده ی اداری بر آن قرار گرفته بود که حضور اجتماعی بانوان محترمه در تمام عرصه ها و عرشه ها ساری و جاری گردد تا جاییکه علاوه بر کابینت آشپزی در کابینه ی مرکزی هم دست بردند! انگار که در آن سال آفت قحط الرجال مملکت را به غایت زوال و اضمحلال رسانده بود. در چنین حال و سال و فال و قال و مقال بود که یکی از جماعت نسوان معلوم الحال که رگه و رده اش به رأس الرجال رفسنجان و اشراف واعیان کارگزاران می رسید و پارتی اش از رگ گردن پدرش هم کلفت تر بود و به هیچ روی تهمت ضعیفگی و در پردگی را بر خود بر نمی تافت این خبر را بسیار نیک یافت و از جای برخاست و خواست که آید به تماشاگه راز

گوئیا مجلس دیدار عروس است و جهاز!

القصه!این ضعیفه ی مقوی شده به واسطه ی این خبر پر ثمر- که فایزه خانمش نا مگذاری کرده بودند- روزی از همان روزها به مجلس اندر آمد و طی نطقی منطقی(که پیش و پس از دستورش بر مورخان معلوم نیست!) در جهت احقاق بخشی از حقوق مسلّمه و مکرّمه و معظّمه ی مخدّرات این عالم ِ درهم و برهم داد ِ سخن داد و طرحهایی نو در انداخت به غایت جنجال برانگیز و جیز! یکی از جمله ی طرحهای این خانم ورزش دوچرخه سواری بود برای دختران و ایضاً زنان! این طرح البته که در بین رجال مملکتی مخالفان سرسختی داشت اما از آنجایی که فایزه خانم سر بی دردش را هم برای اینکه توسری نخورد روسری بسته بود و سرسخت تر از دیگر کله گنده ها می نمود و همچنین از آنجا که گفتیم روابطش بر ضوابطش می چربید توانست با وجود کش و قوسهای فراوان طرحش را عملیاتی کند و از آن پس او و تیم بانوان دوچرخه سوارش -که نمی دانم بنویسم آنها مزّین به زین شده بودند یا زین مزّین به آنها!؟- پا در رکاب شدند و آن قدر تاختند و تاختند که بالاخره فدراسیون دوچرخه سواری بانوان را راه انداختند. و از همان زمان تا الان سابقه ها و مسابقه های بی سابقه ای داشته اند و هنوز هم دارند. با این حال, کم هم چوب لای چرخشان نرفته است اما چون چوب بندگان خدا همچون چوب خود ِ خدا نیست تا صدا نداشته باشد و ایضاً دوا نداشته باشد چرخشان همچنان در روی زمین می چرخد نه در هوا! و طبق آخرین اخبار دست اولِ خبرکشی های ما آنها درحال حاضر هر از چندگاهی حتی در فضای باز در تهران و کرج و اصفهان و شیراز در طول و عرض مسیرهای دراز دوچرخه هایشان را می آورند و حالش را می برند! خداوند خودش جزاشان را بدهد! ان شاا...

و اما غرض از این مقدمه ی تقریباً مطوّل و تحقیقاً مسجّل خبرهای واصله و قاطعه ای است که این اواخر از آن شهر اُلفت در این دهر غربت، گوش و هوش ما را بدجوری نواخته و آن مبنی است بر جلوگیری از بروز «غائله ای و فاجعه ای دینی!»

حکماً و حتماً شمایی که در آن گوشه ی مشرق، شاهد ماجرا و ماوقع بوده اید و هستید از مایی که چند صباحی است غربگرا! شده ایم - و از دور دستی بر آتش و آتش پاره ها و آتش بیارهای معرکه داریم! - بهتر می دانید که چه اتفاق هایی افتاده یا نیفتاده. ولکن تا آنجایی که بنده ی شرمنده می داند گویا قرار بوده در روز عید فطر جماعتی از بانوان در فضای بسته ی جامعه و به پیشنهاد آقای شهردار دوچرخه سواری ها کنند و تاخت و تازها. که شهرداران اصلی مانع شده و در برابر اصرار آنها بر خواسته شان بی هیچ استخاره ای می فرمایند:"خیر!" چرا که آنها خیلی خوبتر می دانند که "در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست!" و بدینگونه "غائله" می خسبد و ختم به "خیر" می شود!

قبل از هر چیز رخصت می خواهم تا از مسئولان دلسوز ِ دین و دنیامان که به تعبیر خودشان از این "فاجعه دینی!"جلوگیری کردند مراتب تشکر را مرتبه مرتبه بشمارم. و اما دو کلام هم حرف ِ با حساب و کتاب، خطاب به آن عالی جناب معروض دارم که در سال نوآوری و شکوفایی مرتکب چنین بدعتی شده و معلوم نیست از کدام ماهواره! یا کره ی غیرخاکی دیگر آمده و اینجا یا بهتر است بگویم آنجا گرد و خاک به پا نموده است:

جناب شردار!(ببخشید اشتباه تایپی بود نه لُپی!) جناب شهردار! چرا واسه خودت پرونده سازی می کنی جانم! مگه شما نمی خوای به استانداری بری و استاندارد که شدی لباس مجلسی بپوشی و "بازی بزرگان" رو با  ال سی دی ِ کاخ ریاست جمهوری تماشا کنی؟! چرا از خودت ردی برای رد صلاحیت شدن به جا میذاری قوربونت برم!؟ خوب بزرگترها راست می گن دیگه. من و تو که مثل فائزه خانم نیستیم که پشتمون به مشتی گرم باشه که دهن امریکا رو سرویس کرده!

فائزه خانم وقتی گفت:"دوچرخه" همه گفتند:"از راین بیا تا کرخه!"

من و تو بگیم:"دوچرخه" همه می گن:"سبیل بابات می چرخه!"

آره عزیز دل برادر! الکی که نیست مملکت قانون داره کشکی کلکی که نیست. همین کتاب قانونی که زیر دست منه دست کم 10 کیلو لایحه و تبصره و ماده و بند داره، خودت که باید بهتر بدونی این چیزها رو!

این قدر هم نگو که می خواستی این دوچرخه سواری توی فضای بسته باشه! جامعه رو خط کشی نکن فدات شم!  مگه اون فضای بسته ای که مد نظرت بوده غیر از این جامعه است؟! یا مگه این جامعه غیر از اون فضای بسته اییه که مد نظرت بوده!؟ برو ما رو سیاه نکن آقا جون! ما خودمون تو دولت دواتیم! فکر نکنی "جَوات" ایم!

مفسد فی الارض شدی؛ خودت خبر نداری

قول بده که بعد از این دوچرخه بر نداری

این قدر نگو که نیّتت خیر بوده و لاغیر

همه می گن شهرداری؛ نگو که شر نداری!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:23  توسط مرتضی آخرتی  | 

از تهوع اقتصادي تا تحول اقتصادي !

از تهوع اقتصادي تا تحول اقتصادي ! 

تا گل كند دوباره تعادل در اقتصاد

مطرح شده   است طرح تحول در اقتصاد

طرحي كه روي ميز شده شكل نردبان

تا هر مديرِ  جزء شود كُل در اقتصاد

تا كه ز پرتگاه تورم گذر كنيم

بايد كه هر چه پول شود پل در اقتصاد

يارانه هاي دولت اگر حذف شد چه غم!؟

بايد به حق نمود توكل در اقتصاد

تحريم اقتصادي اگر سفت وسخت شد

اي زنده باد آنكه نشد شل در اقتصاد

آخش!

 نه بذارين غليظترش كنم،

آخيش!خداييش هم آخيش داره ديگه! داريم راحت مي شيم از اين تهوع اقتصادي كه حالمون رو گرفته و به هم زده و مخلوط داده بيرون! خدا پدر و مادر رئيس جمهور ِ دكترمون يا احياناً دكتر ِ رئيس جمهورمون رو بيامرزه، عجب نسخه اي پيچيده! دستش درد نكنه! راستي مگه دست دكتر هم درد مي كنه؟! بذار بگم سرش درد نكنه چون احتمالش بيشتره اصلاً چرا سري رو كه درد نداره بي خود و بي جهت دستمال مالي كنم!

فقط بذار ين بگم كه آقاي دكتر  نسخه اي براي اقتصاد بيمار و لاعلاج ما پيچيده كه بايد گفت فتبارك ا... احسن النّاسخين! فقط يه اشكال كوچولو داره اون هم اينه كه هنوز تكنسين اتاق عمل و فارغ التحصيلان اقتصاد بين الملل و كارشناسهاي خبره در لطايف الحيل و خيره در جادو و جمبل نتوانسته اند خودشان را توجيه كنند و ما را متوجه كه اين جراحي بزرگ اقتصادي عملي هست يا نه!

 آنكه حال زار ما را ديده است

 نسخه ي پيچيده اي پيچيده است

آن هم با چنان آب و تابي كه با هيچ آچار و آپنج و آسه كه سهله با هيچ پيچ گوشتي و پيچ پوستي و پيچ استخوني كه سخته با هيچ انبر دست و انبر قفلي و آچار شلاقي و آچار فرانسه اي هم باز نمي شه.حتي با هيچ دَم باريكي كه داركوبانه در بكوبه يا دُم باريكي كه موش بدوونه!

ولي اينا كه مهم نيست مهم اينه كه بالاخره بعد از كلي جيغ و جار زدن و داد و بيداد كشيدن و گلوها كه پاره شد و صداها كه گرفته شد گوش شنواي آقاي رئيس كه الهي ناشنوا مبادا و بي پرده نيز مبادا شنيد و قبول كرد و بي پرده گفت كه اقتصاد ايران بيمار است و نياز به يك جراحي بزرگ دارد.همين تشخيص بيماري كلي تخصص و فوق تخصص مي خواست كه خوشبختانه دشمنان استكباري اين مورد را نتوانسته اند دچار تحريم كنند به هر تقدير كشور ما الان در آستانه ي يك جراحي بزرگ اقتصادي است كه فعلاً در مرحله ي مطالعات مقدماتي است و تا چند ماه آينده انجام خواهد شد. در همين راستا و به خاطر تأثيرات محتمله اي كه ممكن است اين جراحي در جامعه داشته باشد برخي پيشنهادات توصيه ها و سفارشات خالي از فايده نخواهد بود

1-          با توجه به اينكه اصولاً علم اقتصاد با هوش سر و كار دارد و بي هوش كردن جناب اقتصاد به عنوان بيمار مي تواند عوارض و عواقب جبران ناپذيري داشته باشد اين عمل جراحي بدون بي هوشي انجام خواهد شد لذا از آنجا كه گوشت و پوست ما ملت با اقتصاد در هم آميخته توصيه مي شود كه از هم اكنون بنيه ي خودمان را تقويت كنيم تا در برابر هرگونه درد و رنج ناشي از اين عمل  دچار آزردگي و آسيب و ترس و وحشت كمتري شويم.

2-        به خاطر اينكه عمل تحول اقتصادي جز با دفع تهوع از بدنه ي اقتصاد انجام پذير نيست و به همين منظور نياز مبرم و جدي به يك دستگاه تهويه با قدرت مكش بسيار بالا مي باشد از كليه ي مخترعان و مكتشفان درخواست مي شود طرحهاي پژوهشي خود را جهت ساخت و توليد اين دستگاه يا احياناً پايگاه مكش! به آدرس اينترنتي(دبليو دبليو دبليو دات حل مشكلات دات كات) ارسال نمايند. در ضمن  لازم به تذكر است دستگاه يا پايگاه مورد نظر  ترجيحاً كشدار نباشد و تنها قدرت مكش داشته باشد  بهتر است. در  جهت جلوگيري از هرگونه كشمكش احتمالي عرض نموديم!

3-       همانطور كه بارها گفته شده در اقتصاد ايران رد پاي دستهايي رؤيت شده كه روند برنامه هاي اقتصادي را مختل نموده و يكي از اهداف شاخص و مشخص در اين جراحي بزرگ قطع اين ايادي ِ غيرعادي است فلذا به تمام دست اندركاران اقتصادي توصيه ي اكيد و مزيد مي شود كه هاچين و واچين؛ دستاتو ورچين! ضروري است به جاي اينكه توصيه هاي ايمني را دست كم بگيريد خودتان را دست كم بگيريد در غير اين صورت كم دست خواهيد شد!  (ساتور از ملزومات اين عمل خواهد بود)

4-        چون در جريان اين عمل جراحي بزرگ قرار است دماغ اقتصاد ِ دمغ ما به خاك ماليده شود و از آنجا كه در نزد خواص و عوام الناس دماغ جناب اقتصاد موسوم و مسمّا شده به دماغ پينوكيويي! و نياز ملزم و مبرم به جراحي پلاستيكي دارد و هم از آنجا كه پلاستيك قابليت احتراق دارد توصيه مي شود پس از انجام عمل و عمليات فوق الذكر تا بهبود كامل و استحكام بافتهاي پلاستيكي ِ دماغ جناب اقتصاد تمام احزاب و گروهها اعلام آتش بس نموده و آتش بياران معركه را خاموش كنند تا خداي نكرده كادر پزشكي دچار دماغ سوختگي نشود كه كسي نمي خرد و بيخ ريش خودمان باد مي كند!

5-       بنا بر اطلاعات واصله  و اخبار حاصله وجود ريگهايي در كفش آقاي اقتصاد سبب كندي در روند بازار و در جا زدن ايشان شده كه توصيه مي شود طي اين عمل جراحي بزرگ حتماً به كفش بيمار توجه شده و ريگهاي سنگ پا شده  را از كفش ها جدا نموده به جاي آن فنرهايي تعبيه شود در جهت انجام جهشهاي اقتصادي و برداشتن گامهاي بلند و رو به جلو.

6-        همه مي دانيم كه عامل اصلي ورم و ورآمدگي و ورافتادگي و ورشكستگي اقتصاد تورم است ولاغير،لذا سفارش مي شود جهت از بين بردن ورمهاي ناشي از تورم موجود در سطح و عمق بدنه ي اقتصاد هر چه بيشتر از آم پوووووول استفاده شود. 

در پايان ضمن آرزوي موفقيت براي دولت محترم در اجراي طرح تحول اقتصادي و برون رفت از تهوع اقتصادي براي ايشان از درگاه حضرت اوستا كريم  درخواست تأمل اقتصادي  و براي خود و تمام اقشار آسيب پذير و بخور و نمير جامعه طلب تحمل اقتصادي مي نمايم.  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 7:34  توسط مرتضی آخرتی  | 

از زمین دولخت بلند می شود!

 

خرچنگ قورباغه9و۱۰

از زمين «دولّخت» بلند مي شود (دولخت با تشدید لام در لهجه ی نیشابوری به معنای گرد و خاک است)

(با زمين خواران؛ از زمين خري تا زمين خوري)

 

حكماً تمام عزيزان از بازار آشفته ي   بي شِفته ي مسكن -به جاي خود- خبردار شده اند! و پا چسبانده اند در برابر سرعت صعود ِ دم به دقيقه ي قيمتهاي اين بازار بيزاركننده!

 آزار اين بازار و فشار پر فشار آن بر قشر مستضعف و آسيب پذيرنده ي جامعه، جامه اي است كه بر هيچ بني بشري پوشيده نيست شكر خدا!

هر كه را خانه نيست بدبخت است

چونكه بي خانه زيستن سخت است

از قديم و نديم مي گويند

هر كه بدبخت نيست خوشبخت است

خانُمان جمله خانه دارند و...

خام و پخته؛ خيالشان تخت است

ما نداريم خانمان وختي...

(وقت در گويش همه، وخت است)

ما نداريم خانمان وختي

وضع اينجا بتر ز پاتخت است

الغرض مثل رخت ِ روي بند

يا جو بندي كه زير آن رخت است-

لختي از خانه لختي از خانم

لرزه داريم. باز  دولّخت است

باري لختي طبع شاعري و تب ماعري ما گل از گلش شكفته شد و  سخناني گفته شدبه نظمْ آ شفته .

آري! باز باد و دولّخت است و مثل هميشه دولّخت از «زمين» بلند شده و اين بار آنچنان سر به اوج برداشته كه انگار خيال زميني شدن ندارد.

راستي شما اصلاً از وضعيت زمين و مسكن خبر داريد؟!

اگر نداريد پيشنهاد مي كنيم سر ِ نگاهي هر چند سرسري و گذري به بنگاه هاي املاك سطح يا عمق شهر داشته باشيد تا هر دو شست ِ  هر دو دستتان خبردار شود كه البته بازهم پيشنهاد مي كنيم وقتي به جاي خود خبردار! شد شستان ِ خبردار شده را به كسي حواله نكنيد و نشان ندهيد نشان به اين نشان كه خودتان بهتر مي دانيد در اين ينگه ي دنيا اين عمل چندان كراهتي دارد كه چه بسا موجب شود يكي بزند سر و ته تان را يكي تر كند! به هر حال و حالت وقتي شستتان خبردار شد و في دستتان آمد عمق و حمق فاجعه را درك خواهيد كرد و حتماً با دو پاي يدكي! چارنعل و به تاخت آنجا را ترك -ايضاً- خواهيد كرد...

 يكي نيست به اين دلالان زمين و مسكن در قالب هش دار! بگويد يواش تر بابا! اين مردم ِ خانه به دوش ديگر نمي كشند، به اينجاشان رسيده، بل كه هم به آنجاشان! آقاجان! با اين معاملات صوري و بده بستانهاي اين جوري و قولنامه هاي فرماليته اصلاً حاليته چه بلاي بالا بلايي داري سر اين ملت بي خانه ي هميشه در صحنه مي آوري!؟ اين بساطي كه تو پهن كرده اي و براي خود رهن كرده اي فرداي قيامت قيمه قيمه ات مي كند ها!گفته باشم! هر چند اگر اهل قيام و قيامت بودي به فكر اين جوانان بي خانه و آن احياناً پيران بي خانمان بودي و اين گونه بازار خويش و آتش ما را تيزتر نمي كردي، مي رفتي يك متر بهشت فضل مي خريدي تا مايه ي عبرتت باشد. ما كه همان يك متر را هم نداريم بخريم تا خاك به سر نشويم!

بايد چه خاكي بر سرش ريزد كسي كه

حتي ندارد مشت خاك مدفني هم

آخر كدام اقتصاد بيمار و حتي بامار و زهر ماري است كه بتواند توجيه كند كه كسي زميني را نديده پديده ، قولنامه كرده يا نكرده، بخرد و بفروشد آن هم با سودهاي كلان و روان، چندان كه جيب هايش از شكمش برآمده تر گردد؟ كدام اقتصاد! با كدام مختصات!؟

اين است وضعيت زمين و مسكن در حال حاضر در مملكت امام غايب! سخنان دولت هم كه قربانش گردم حاكي است كه خودش هم خيلي شاكي است. حق هم دارد، جرا كه با وجود اين مافيا و شمافيا و آنهافيا و خلاصه همه ي في ها  دولت محترم را هم همانند ما دچار سرسام كرده است آنچنان كه بايد مسكن را ول كنيم و قرص مُسكن ميل كنيم!

امروزه روز به هزار و يك دليل كه يكيش عدم امنيت سرمايه گذاري در بخشهاي توليدي است به هر بنگاه املاكي كه مراجعه كني خواهي ديد چه سرمايه دارها و چه سرهاي مايه داري كه به جاي سرمايه گذاري در صنعت و كشاورزي آمده اند تا زمين بخرند كه زمين نخورند! تا آنجا كه حتي زمين هاي كشاورزي را هم به جاي زمين تجاري و مسكوني مي خرند و مي فروشند آنهم بدون تغيير كاربري كه با فرض تغيير كاربري هم ضررش را در آينده اي نه چندان دور خواهيم ديد و البته اين بهره برداري هاي غير قانوني در جاهايي زمين هاي ملي را هم شامل شده است. آن وقت سازمان مسكن و شهر سازي شهرستان در توجيه تقصير در تأخير و تعويق و تعليق واگذاري زمين هاي طرح مسكن مهر فرمايش مي كند كه هنوز نتوانسته ايم زمينهاي مورد نظر را آزاد كنيم!

من و تو هم دل ِ صابون زده ي هنوز كف نكرده ي خود را خوش كرده ايم به اينكه عنقريب است خانه دار شويم و از همين الان شروع كرده ايم به نقشه كشيدن براي رنگ اتاق خوابش و اينكه چگونه هالش را  باحال تركنيم و آشپزخانه را كبابخانه كنيم و تازه الان كتابخانه هم كلي كلاس دارد بايد به فكر آن هم باشيم و...خلاصه مصداق حقيقي اين بيت مولانا شده ايم كه:

«خانه از پاي بست ويران است

خواجه در بند نقش ايوان است»

دعاي آخر منبر را من بر اين ختم مي كنم كه الهي اين حرفهاي به ظاهر مفت كه گفتم و نشنفت موجبي شود بر ركود و خمود اين بازار هنگفت تا همه ي زمين خواران ِ زمين خر،  زمين خورده شوند. الهي آمين! همين.            

 

 

 

 

 

خرچنگ قورباغه

فرهنگ بالاي مصرف يا فرهنگ مصرف بالا!؟

سلامي به داغي فصل تابستان يا   بهتر بگويم تابْ سِتان و يا بهترتر بگويم تبستان. فصلي كه شُرشُر عرق سراپاي  هر آدميزاد و بني بشري  را بي خودي ِ خود خيس مي كند فصلي كه در آن خسيس هم نم پس مي دهد.خلاصه فصلي كه دم همه گرم است. با اين حال جاي هيچ خوش احوالي نيست چرا كه خشكسالي زمستان گذشته و بهار تازه درگذشته چنان تاثيري بر منابع تامين كننده ي انرژي بويژه سدهاي برقآبي گذاشته كه بنا برنقل قول وزيري كه زير نقل قولش نمي شود زد يعني وزير نيرو تعداد 90 سد از 500 سد كشور دچار بحران شده اند (اينجا اصلاً بي ربط نيست كه بگوئيم چون كه «سد» آمد نود هم پيش ماست!) و باز به نقل قول همان وزيري كه زير نقل قولش نمي شود زد تعداد 15 سد از اين 90 سد كه در وضعيت بحران افتاده اند برقابي هستند كه از جمله ي آنها سدهاي معروف كرخه- كارون- دز- مسجد سليمان است كه آبشان برّاق است يعني از آبشان برق توليد مي شود و امسال وضعيت بحراني آنها موجبات كاهش انرژي را در شبكه ي توليد و توزيع برق كشور سد سازمان!_ايران_ فراهم آورده و وزارت نيرو را مجبور به برنامه ريزي در جهت جيره بندي منابع انرژي نموده و دوباره بابا برقي را به خانه ها كشانده با آن شعار معروف و تكراري  و بي تأثيرش كه «هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش» اما راستش را بخواهيداز اين لامپهاي اضافي آنقدر در معابر و مقابر و ساختمان ها و ريختمان ها و بنگاه ها و نهاد هاي علي الخصوص دولتي در هر 24 ساعت شبانه روز به امان خدا روشن رها شده كه به راحتي در اماكن يادشده ي بالا و حتي در اماكن ياد نشده ي بالا و پايين مي تواني بگويي كه واقعاً «كي به كيه!» اما نمي تواني بگويي «تاريكيه!» اينجاست كه شاعر نقيضه گوي معاصر مي گويد«مي خواي نشي فراموش حرف اضافه خاموش!» ما جماعت هم كه ( ريا نشود ) مردم حرف گوش كني هستيم و تازه اگر فرهنگ بالايي در مصرف نداريم فرهنگ مصرف بالايي داريم كه اصلاً موجبات نگراني ما را باعث نمي شود تا مثلاً هنگام آبياري گل و گياهمان  باغچه را لبريز آب آشاميدني نكنيم و هر روز بهارخوابمان را با آب شرب خنك نكرده و به استحمام موتور و ماشينمان نپردازيم و هزار و يك اسراف كاري ديگر در مصرف بي رويّه و كار خيلي بديه و... اين حرفها به هيچ عنوان موجب نمي شود كه يك سر سوزن را به خودمان بزنيم و هر دو سر جوالدوز را به همسايه مان كه بابا جان! آب مايه ي حيات است نه مايع حياط! بله عزيزان دل برادر ! چيزي كه ما داريم فرهنگ بالاي مصرف نيست بلكه فرهنگ مصرف بالاست و به همين خاطر ِ نامبارك است كه اگركار به جايي برسد كه متوليان آبفاي نيشابور اعلام كنند شهرستان با كمبود آبي معادل 300 ليتر در ثانيه مواجه است  همچنان ككمان نمي گزد و آب از آبمان تكان نمي خورد و قلوپ قلوپ آب خوش نوش جانمان مي شود در صورتي كه در چنين شرايطي بنده خداياني هم هستند كه به عنوان يك شهروند تشنه ي فرهنگ صرفه جويي براي آب خوردن هم از قطره چكان استفاده مي كنند شما خودتان تا آخرش بخوانيد. بخوانيد و  مبادا به خيال اينكه داريم غلو مي كنيم ما را ول كنيد و  وِلو .اصلاً  بحث خيلي جدي تر از اين حرفهاست كه ما بخواهيم شما را به ريشخند و نيشخند بگيريم و يا اينكه شما بتوانيد ما را جدي نگيريد چنان كه در سال هاي اخير سردمداران و سر و دُم داران سياست جهاني بارها و بارها هشدار داده اند كه جنگ سوم جهاني جنگ بر سر آب است ( خدا به داد دل نيروهاي دريايي برسد!) هر چند اگرهم جنگ بر سر آب سرابي بيش نباشد ما بايد خودمان را از همين الان آب بندي كنيم و گرنه در اين جنگ ِ حتي فرضي، آبكش خواهيم شد! به هر حال از ما گفتن و از شما شنيدن ولي مو به مو پشت گوش انداختن. راستي پشت مو مبارك!قدر آب را  وقتي مي داني كه زير دوش حمام كف كرده باشي و آب نيايد و يا گلاب به رويتان به قول باباي كلانمان رفته باشي دست به آب و دستپاچه هم شده باشي اما باز هم آب نيايد. ما كه با خودمان قرار گذاشته ايم  براي رفع مشكل بي آبي در اين فصل صبحها كه از خواب بر مي خيزيم دست و صورتمان را نشسته و از آب به هر صورت دست بشوييم و برنامه هاي آبكي تلويزيون را بيشتر ببينيم تا ذايقه ي ذوقمان هم كمتر  تشنه شود و به جاي آب معدني هم به خودمان وعده ي آب بعدني داده ايم  و زياد متوقع نيستيم و اگر آب باريكه اي گيرمان آمد دو قورت و نيممان باقي نيست تازه سر كار هم جهت حفظ سلامت مان سر و گوشي بيشتر آب نمي دهيم و آب زير كاه نيستيم تا باآبرومان زندگي كنيم كه آب زيرمان نرود و هزار و يك برنامه ي مجاز و غير مجاز ديگر كه همگي در راستاي كاهش مصرف آب در زندگي شخصي و عمومي مان است.  در خاتمه بايد خاطرتان را نشان كنم كه حق با شماست مطلب اين هفته خيلي آبكي از آب درآمد. به هر حال موضوع آب و خصوصاً فاضلاب يا آب فاضل و يا آب فضول و اصلاً هر آب ديگري به قول يارو گفتني چندان فاز نمي دهد.  ختم مي كنيم به اين كاري با كلمات يا همان كاريكلماتور كه گفت

«براي فردي چند قبض آمده بود  قبض آب،برق،گاز،تلفن و... اما او فقط قبض روح را پرداخت كرد!»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:31  توسط مرتضی آخرتی  | 

CNG يعني سوخت نداريم جيگر!

خرچنگ قورباغه ي 8

CNG  يعني سوخت نداريم جيگر!

نمي دانم تا به حال به چشمهاي - دور از جناب، بلانسبت، روم به ديفال- اسب و استر و الاغ و شتر به ديده ي دقت نگاه كرده ايد يا نه؟! اگر نگاه كرده ايد آيا متوجه هيچ غم و غصه ي خاصي در چشمهاي اين مركبان پيشين نشده ايد؟! اگر نشده ايد اين بار كه فرصتش پيش آمد حتماً به اين مورد خوب توجه كنيد. غم و اندوهي خواهيد يافت كه بنده هميشه مي ديدم و دليلش را نمي دانستم اما ديروز كه براي بنزين زدن به پمپي در حاشيه ي شهر رفته بودم - بازم روم به ديفال، دور از جنابان عالي- خري را ديدم كه با همان نگاه حزن آلود و حسرت انگيز به اتومبيل هايي خيره شده بود كه در حال سوخت گيري بودند. ناگهان حس ششمم به كار افتاد و راز نهفته در اندوهناكي چشمهاي آن زبان بسته را تا حدودي برايم روشن كرد. به خودم گفتم اين بيچاره از همان كُرّگي كه دم داشته يا نداشته و حتي از همان زمانهاي بسيار پيشين كه هنوز موتور و ماشين به مخيله ي آدميزاد هم خطور نكرده بود و حكماً عبور و مرور هم نكرده بود همراه با فك و فاميلش كه همين اسب و استر و اشتر و غيره و ذالك باشند چنين روز وروزگاري را در پيشاني نوشت خود مي ديده كه روزي به عنوان اولين خودرو فرسوده شده و از رده خارج بلا استفاده خواهد ماند و حال كه اين پيش بيني خردمندانه اش ، درست از آب درآمده اين نگاه غمگنانه در چشم مشاراليه بيشتر به چشم مي آيد. غافل از اينكه خيلي از همين جماعت خر سوا...-ببخشيد- خودرو سوار به ياد سالهاي نه چندان دور خرسواري و اسب تازي شان گاه گاهي آه آهي مي كشند كه بيا و ببين!

مثلاً همين اواخر كه بحث سهميه بندي بنزين و دوگانه سوز شدن خودروها مطرح شد و خيلي ها هم هزينه اش را پرداختند و هنوز كه هنوز است باك گازشان يا همان كپسولشان رنگ و روي و بوي گاز را نه ديده و نه شنيده به ياد آن روزهايي مي افتند كه بي دغدغه ي عوارض شهرداري و ماليات دارايي و خرج سند و ترافيك و تصادف و تعمير و تعويض پلاك و برگ جريمه و گراني سوخت و كارت هوشمند و خلاصه بدون هزارو يك دغدغه ي ديگر سوار الاغ نازنين شان مي شدند و آن رهرو ِ آهسته رو ِ پيوسته رو حتي در سفرهاي خارجه هم به روغن سوزي نمي افتاد و آخ هم نمي گفت. اما حالا طوري شده كه كسي به اين چارپاي بيچاره محل سگ هم نمي گذارد.

البته ما به الاغ محترم حق مي دهيم هرچه باشد روزي شخص اول اين مملكت جناب مظفرالدين شاه قاجار بر پشت او نشسته و از جلوي دوربين فيلمبردارباشي رد شده و با اينكه از اين رهگذر براي الاغ گرانمايه و روزگار شكوه و قرب و منزلتش سندي بس محكم و متقن به جا مانده است اما اكنون حتي شخص آخر مملكت هم حاضر نيست پا در ركاب اين مركب ِ سبك رُو بگذارد ولو براي عكس انداختن!

مع الوصف الاغهاي معاصر كه هوش و گوش بهتري دارند بايد درك كنند كه عصر، عصر شتاب است و اكنون ديگر هيچ سازمان حقيقي و حقوقي آنها را به عنوان وسيله ي نقليه به رسميت نمي شناسد. آنها بايستي قبول كنند كه امروزه فن آوريCNG  و مشكلات و معضلات عديده ي آن فرصت پرداختن به مباحث غير كارشناسانه اي مانند كمبود كاه و يونجه بر اثر خشكسالي را از مسئولين گرفته است و راستش را بخواهي ما هم دلمان مي خواهد براي اين كه از بحث روز خارج نشده باشيم به CNG بپردازيم. پس با اجازه ي الاغهاي محترم و محترمه به عرض آقايان و خانم هاي گرامي مي رسانيم كه خبرهاي واصله و بلافاصله از اطراف و اكناف در خصوص جايگاه هاي CNG در نيشابور وضعيت اين پديده ي ناپديد و نوظهور را به رنگ قرمز پر رنگ در آورده و مردم را به دردسر انداخته است اين در حالي است كه چندي پيش جمعي از بر و بچ كه از قضا همگي از مقامات عالي رتبه ي شهرستان هستند طي نشست و برخاستي هماهنگ به بررسي وضعيت جايگاه هاي CNG نيشابور پرداخته اند كه در همان جلسه جناب فرماندار به مسئولان ذي ربط 20 روز مهلت داده تا پايشان را از روي پدال ترمز برداشته و روي پدال گاز پافشاري كنند تا هرچه سريعتر مشكلات اين حوزه حل شود. ولي بنا بر خبري كه همينك به دستمان رسيد با وجود پايان يافتن مهلت اولتيماتوم آقاي فرماندار، فرمان داران ِ وسائط نقليه از غير فعال بودن اين جايگاه ها شكايت دارند و گويا هيچ محكمه اي و حتي هيچ عريضه نويسي حاضر نيست تا به حرفهاي آنها گوش بدهد.

اين در حالي است كه مطابق گزارشات و مخابرات اخيري كه به سمعك و عينك ما رسيده دامنه ي نارضايتي ها از بابت سوخت، بازار فرنگستان را هم در آغوش كشيده تا جايي كه موجب شده آن آتيش پاره ها بدون توجه به امنيت ملي و مصالح نظامهايشان دست به اعمال خلاف عفت عمومي و خصوصي بزنند و كاميون ها يا همان كاه ميون ها و نيز هجده چرخ هاي اژدها مانند و اتوبوسها و مو توبوسها وهمچنين ميني بوسها و ني ني بوسها و خلاصه هر چه ادوات سنگين و قلچماق داشته اند را به راهپيمايي كشانده و خودشان را به بيراه پيمايي! اين به آن معناست كه بحران يك بحران جهاني است و مسأله ي سوخت مسأله اي فرامرزي و فراارضي و صد البته فراوان ارزي!

خدا را شكر مي كنيم كه مملكت ما به واسطه ي ذخايرغني سازي شده ي خدادادي اش نه تنها در تامين مايحتاج خودش مشكلي ندارد بل كه از طريق صادر و وادر كردن نفت و گاز به آنسوي آبها، نانهاي چرب و نرمي به كامش مي شود كه بايد گفت نوش جان همه ي آنها كه پول نفت به سر سفره شان رسيده!

از اصل مطلب دور نشويم. سي اِن جي يا به رسم الخط فرنگي ها CNG لابد بالقوه به معناي مركز سوخت رساني گازي است اما چيزي كه هست بالفعل علامت اختصاري جمله ي مهربانانه اي است به اين شكل كه «سوخت نداريم جيگر!» شايد هم جمله ي برعكسش  يعني «جيگر نداريم، سوخت!»پاسخي باشد بر اين سوال كه جرا «سوخت نداريم جيگر!؟» بگذريم ما ضمن حمايت از آقاي فرماندار و آقايان فرمانبرشان مي خواهيم كه قاطعانه بر پدال گاز پافشاري كرده و حصول نتيجه را طي گزارشي شفاف  به مردم چشم انتظار ارائه نمايند. جسارتاً خرده فرمايش كرديم.در پايان به اين ابيات ختم مي كنم كه گفتم و گفت:

بحث ِ CNG  نمي گردد تمام

«سوختم بيچاره را زين گفت ِ خام»

گاز بگرفتم زبان تا عمق كام

«پس سخن كوتاه بايد.  والسلام»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 6:37  توسط مرتضی آخرتی  | 

حوزه ی علمیه دایر است ولیکن...

خرچنگ قورباغه 7

حوزه ي علميه داير است ولكن...

 

همانگونه كه مستحضر از ضرر هستيد چندي پس از اندي پيش، خرابكاري مسجد- مدرسه ي گلشن چنان گرد و خاكي به پا كرد كه نه تنها اعتراض و احتراز ِ كت و كراواتيان بلكه جيغ و ميغ و زيق و پيق يك لاقباپوشان ژنده پوشي چون ما را هم به دنبال داشت. چرا كه ما تازه داشتيم با خودمان يكي به دو مي كرديم كه جهت تقويت تعليمات مدني ِ خود سراغ تعليمات ديني برويم و عزم جزم كرده بوديم تا اين مهم را از همين مسجد-مدرسه ي گلشن خودمان شروع كنيم و سپس اگر غم نان آبمان نكرد و ايضاً كبابمان نكرد و نيز اگر سر در گم نشديم سر در قم كشيم از براي ادامه ي تحصيل كه فرموده اند:

« قم بدكي نيست از براي محصل     

سنگك نرم و كباب اگر بگذارد»

لذا با خبرپراكني راويان اخبار و حاويان اسرار يا به نقل قولي متأخرتر« دروغگويان مفسده انگيز!»( امام جمعه) از تخريب و تعطيلي مدرسه ي گلشن آگاه شديم، لازم به فكر و ذكر است كه مسجد-مدرسه ي گلشن بنايي بود! تاريخي كه از 700 تا 1300 سال قدمتش قيمت خورده بود كه البته بازهم به نقل قولي متأخرتر (امام جمعه)بيش از100 سال قدمت ندارد!

گويا پس از اينكه -به قول چيزهاي نگفته و نشنيده- لوله ي آب محوطه ي مدرسه تركيده مسئولان به منظور تعمير و ترميم آن تقاضاي لودري نموده اند و خوب خودتان خوب مي دانيد كه لودر چه كارآمدي هايي دارد!

خلاصه پس از اطلاع از تعطيلي مدرسه ي مورد نظر طبيعي است كه ما اين مسأله را به فال نيك نگرفتيم و خود را براي ورود به وادي «طلب» از جانب نيروهاي ماورايي رد صلاحيت شده دانستيم. باز گفتيم ما آنقدرها هم بنده ي شربنده اي نيستيم اگرچه شرمنده ايم. اين شد كه به ناگزير وارد ماوقع شديم و پيگيري و پيگردي ها كرديم تا ببينيم اين تخريب از چه رو بوده ، كه پر واضح است عامل ماجرا پر رو بوده است!

در همين حال و احوال بوديم كه ندايي گوشي را داد دستمان كه:

«حوزه ي علميه داير است ولكن

خان فرنگي مآب اگر بگذارد»

با شنيدن اين نداي مجهول الحلقوم سر نخي به دستمان آمد و شستمان خبردار شد كه احتمالاً بايد دنبال «خان فرنگي مآبي» بگرديم. اما هرچه بيشتر گشتيم، بيشتر نيافتيم و به خود نهيب زديم كه «هي! آدم عقب مانده! مگر نمي داني چندين دهه است كه در ايران، خان و مان برچيده شده!؟» با اين حال ذهنمان سخت مشغول اين واقعه شده بود. لكن وقتي نتوانستيم انگشت اتهام خود را به سمت و سوي خان و خان زاده اي نشانه بريم با خود انديشيديم كه شايد در استماع اين بيت ششدانگ حواسمان را جمع آوري نكرده ايم و «خوان فرنگي مآب» درست تر بوده باشد. اما گفتيم خوان فرنگي مآب يا همين سفره ي رنگين و سنگين خودمان چه ربط به اين خبط دارد؟! ذهن معيوب و البته قدري مغضوب مان باز به خوانشي مجدداً جديد از بيت مسموع رسيد كه شايد «خانه فرنگي مآب» به صواب نزديكتر باشد. همين فكر بكر و صحه گذاشتن بر آن كه احتمالاً در اين بيت «خانه» از «خان» صحيح تر است ما را متوجه ساختمان 10 طبقه اي نمود كه 2 يا 3 سال پيش از اين در ضلع شرقي مدرسه ي گلشن واقع بود و در واقع شايع است كه به منظور جلوگيري از تخريب احتمالي و نيز به عنوان يك اقدام پيشگيرانه در جهت حفظ مدرسه ي مورد بحث 8 طبقه ي آن يكه آسمانْ خراش ِ مرحوم شده براي هميشه از صحنه ي روزگار محو شد تا ضمن رسيدن به هدف متعالي فوق از آسمان خراشي هم جلوگيري شود و شايد نيز در جهت رفع اختلاف طبقاتي موجود در سطح شهر بوده كه بازهم هدفي متعالي است و قابل تقدير. به هر تقدير و تغيير و تفسير انديشيديم و گفتيم شايد كساني كه از تخريب اين سازه ي10 طبقه اي متضرر شده اند به تخريب مدرسه ي گلشن روي آورده باشند. الغصه! در همين خيالات خام و ناپخته ي خود مي سوختيم كه آن نداي راهنما ما را از انحراف و تحريف جريان بر حذر داشت و فرمود:

« هيكل بعضي شيوخ قدس مآب است

عينك پر آب و تاب اگر بگذارد»

با شنيدن اين بيت ِ خيلي خيلي بودار! در حاليكه نزديك بود گوشمان را دندان بگيريم! عينك بي آب و تاب خود را تميز كرديم تا بهتر ببينيم، چنين شد كه مصلحت ديديم اين بيت را نشنيده گرفته و از آن به سرعت برق و باد بگذريم كه گذشتيم.

باز از دور نداي مذكور گفت كه :

«ساعت 10 موقع مطالعه ي ماست

پينكي و چرت و خواب اگر بگذارد »

فعلاً كماكان داريم روي اين پروژه مطالعه مي كنيم و ساعتمان هم روي 10 خوابيده است. عزت زياد!*

 

 



* ضمناً بد نيست بدانيد صاحب آن نداي مذكور امام خميني « ره » است كه جا دارد سالگرد ارتحال ايشان را تسليت عرض نموده و شما را به مطالعه ي ديوان اشعار آن بزرگمرد معاصر دعوت كنيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:29  توسط مرتضی آخرتی  |