تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

خرچنگ قورباغه

طنز اجتماعی سیاسی فرهنگی

خرچنگ قورباغه ي 8

CNG  يعني سوخت نداريم جيگر!

نمي دانم تا به حال به چشمهاي - دور از جناب، بلانسبت، روم به ديفال- اسب و استر و الاغ و شتر به ديده ي دقت نگاه كرده ايد يا نه؟! اگر نگاه كرده ايد آيا متوجه هيچ غم و غصه ي خاصي در چشمهاي اين مركبان پيشين نشده ايد؟! اگر نشده ايد اين بار كه فرصتش پيش آمد حتماً به اين مورد خوب توجه كنيد. غم و اندوهي خواهيد يافت كه بنده هميشه مي ديدم و دليلش را نمي دانستم اما ديروز كه براي بنزين زدن به پمپي در حاشيه ي شهر رفته بودم - بازم روم به ديفال، دور از جنابان عالي- خري را ديدم كه با همان نگاه حزن آلود و حسرت انگيز به اتومبيل هايي خيره شده بود كه در حال سوخت گيري بودند. ناگهان حس ششمم به كار افتاد و راز نهفته در اندوهناكي چشمهاي آن زبان بسته را تا حدودي برايم روشن كرد. به خودم گفتم اين بيچاره از همان كُرّگي كه دم داشته يا نداشته و حتي از همان زمانهاي بسيار پيشين كه هنوز موتور و ماشين به مخيله ي آدميزاد هم خطور نكرده بود و حكماً عبور و مرور هم نكرده بود همراه با فك و فاميلش كه همين اسب و استر و اشتر و غيره و ذالك باشند چنين روز وروزگاري را در پيشاني نوشت خود مي ديده كه روزي به عنوان اولين خودرو فرسوده شده و از رده خارج بلا استفاده خواهد ماند و حال كه اين پيش بيني خردمندانه اش ، درست از آب درآمده اين نگاه غمگنانه در چشم مشاراليه بيشتر به چشم مي آيد. غافل از اينكه خيلي از همين جماعت خر سوا...-ببخشيد- خودرو سوار به ياد سالهاي نه چندان دور خرسواري و اسب تازي شان گاه گاهي آه آهي مي كشند كه بيا و ببين!

مثلاً همين اواخر كه بحث سهميه بندي بنزين و دوگانه سوز شدن خودروها مطرح شد و خيلي ها هم هزينه اش را پرداختند و هنوز كه هنوز است باك گازشان يا همان كپسولشان رنگ و روي و بوي گاز را نه ديده و نه شنيده به ياد آن روزهايي مي افتند كه بي دغدغه ي عوارض شهرداري و ماليات دارايي و خرج سند و ترافيك و تصادف و تعمير و تعويض پلاك و برگ جريمه و گراني سوخت و كارت هوشمند و خلاصه بدون هزارو يك دغدغه ي ديگر سوار الاغ نازنين شان مي شدند و آن رهرو ِ آهسته رو ِ پيوسته رو حتي در سفرهاي خارجه هم به روغن سوزي نمي افتاد و آخ هم نمي گفت. اما حالا طوري شده كه كسي به اين چارپاي بيچاره محل سگ هم نمي گذارد.

البته ما به الاغ محترم حق مي دهيم هرچه باشد روزي شخص اول اين مملكت جناب مظفرالدين شاه قاجار بر پشت او نشسته و از جلوي دوربين فيلمبردارباشي رد شده و با اينكه از اين رهگذر براي الاغ گرانمايه و روزگار شكوه و قرب و منزلتش سندي بس محكم و متقن به جا مانده است اما اكنون حتي شخص آخر مملكت هم حاضر نيست پا در ركاب اين مركب ِ سبك رُو بگذارد ولو براي عكس انداختن!

مع الوصف الاغهاي معاصر كه هوش و گوش بهتري دارند بايد درك كنند كه عصر، عصر شتاب است و اكنون ديگر هيچ سازمان حقيقي و حقوقي آنها را به عنوان وسيله ي نقليه به رسميت نمي شناسد. آنها بايستي قبول كنند كه امروزه فن آوريCNG  و مشكلات و معضلات عديده ي آن فرصت پرداختن به مباحث غير كارشناسانه اي مانند كمبود كاه و يونجه بر اثر خشكسالي را از مسئولين گرفته است و راستش را بخواهي ما هم دلمان مي خواهد براي اين كه از بحث روز خارج نشده باشيم به CNG بپردازيم. پس با اجازه ي الاغهاي محترم و محترمه به عرض آقايان و خانم هاي گرامي مي رسانيم كه خبرهاي واصله و بلافاصله از اطراف و اكناف در خصوص جايگاه هاي CNG در نيشابور وضعيت اين پديده ي ناپديد و نوظهور را به رنگ قرمز پر رنگ در آورده و مردم را به دردسر انداخته است اين در حالي است كه چندي پيش جمعي از بر و بچ كه از قضا همگي از مقامات عالي رتبه ي شهرستان هستند طي نشست و برخاستي هماهنگ به بررسي وضعيت جايگاه هاي CNG نيشابور پرداخته اند كه در همان جلسه جناب فرماندار به مسئولان ذي ربط 20 روز مهلت داده تا پايشان را از روي پدال ترمز برداشته و روي پدال گاز پافشاري كنند تا هرچه سريعتر مشكلات اين حوزه حل شود. ولي بنا بر خبري كه همينك به دستمان رسيد با وجود پايان يافتن مهلت اولتيماتوم آقاي فرماندار، فرمان داران ِ وسائط نقليه از غير فعال بودن اين جايگاه ها شكايت دارند و گويا هيچ محكمه اي و حتي هيچ عريضه نويسي حاضر نيست تا به حرفهاي آنها گوش بدهد.

اين در حالي است كه مطابق گزارشات و مخابرات اخيري كه به سمعك و عينك ما رسيده دامنه ي نارضايتي ها از بابت سوخت، بازار فرنگستان را هم در آغوش كشيده تا جايي كه موجب شده آن آتيش پاره ها بدون توجه به امنيت ملي و مصالح نظامهايشان دست به اعمال خلاف عفت عمومي و خصوصي بزنند و كاميون ها يا همان كاه ميون ها و نيز هجده چرخ هاي اژدها مانند و اتوبوسها و مو توبوسها وهمچنين ميني بوسها و ني ني بوسها و خلاصه هر چه ادوات سنگين و قلچماق داشته اند را به راهپيمايي كشانده و خودشان را به بيراه پيمايي! اين به آن معناست كه بحران يك بحران جهاني است و مسأله ي سوخت مسأله اي فرامرزي و فراارضي و صد البته فراوان ارزي!

خدا را شكر مي كنيم كه مملكت ما به واسطه ي ذخايرغني سازي شده ي خدادادي اش نه تنها در تامين مايحتاج خودش مشكلي ندارد بل كه از طريق صادر و وادر كردن نفت و گاز به آنسوي آبها، نانهاي چرب و نرمي به كامش مي شود كه بايد گفت نوش جان همه ي آنها كه پول نفت به سر سفره شان رسيده!

از اصل مطلب دور نشويم. سي اِن جي يا به رسم الخط فرنگي ها CNG لابد بالقوه به معناي مركز سوخت رساني گازي است اما چيزي كه هست بالفعل علامت اختصاري جمله ي مهربانانه اي است به اين شكل كه «سوخت نداريم جيگر!» شايد هم جمله ي برعكسش  يعني «جيگر نداريم، سوخت!»پاسخي باشد بر اين سوال كه جرا «سوخت نداريم جيگر!؟» بگذريم ما ضمن حمايت از آقاي فرماندار و آقايان فرمانبرشان مي خواهيم كه قاطعانه بر پدال گاز پافشاري كرده و حصول نتيجه را طي گزارشي شفاف  به مردم چشم انتظار ارائه نمايند. جسارتاً خرده فرمايش كرديم.در پايان به اين ابيات ختم مي كنم كه گفتم و گفت:

بحث ِ CNG  نمي گردد تمام

«سوختم بيچاره را زين گفت ِ خام»

گاز بگرفتم زبان تا عمق كام

«پس سخن كوتاه بايد.  والسلام»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 6:37  توسط مرتضی آخرتی  | 

خرچنگ قورباغه 7

حوزه ي علميه داير است ولكن...

 

همانگونه كه مستحضر از ضرر هستيد چندي پس از اندي پيش، خرابكاري مسجد- مدرسه ي گلشن چنان گرد و خاكي به پا كرد كه نه تنها اعتراض و احتراز ِ كت و كراواتيان بلكه جيغ و ميغ و زيق و پيق يك لاقباپوشان ژنده پوشي چون ما را هم به دنبال داشت. چرا كه ما تازه داشتيم با خودمان يكي به دو مي كرديم كه جهت تقويت تعليمات مدني ِ خود سراغ تعليمات ديني برويم و عزم جزم كرده بوديم تا اين مهم را از همين مسجد-مدرسه ي گلشن خودمان شروع كنيم و سپس اگر غم نان آبمان نكرد و ايضاً كبابمان نكرد و نيز اگر سر در گم نشديم سر در قم كشيم از براي ادامه ي تحصيل كه فرموده اند:

« قم بدكي نيست از براي محصل     

سنگك نرم و كباب اگر بگذارد»

لذا با خبرپراكني راويان اخبار و حاويان اسرار يا به نقل قولي متأخرتر« دروغگويان مفسده انگيز!»( امام جمعه) از تخريب و تعطيلي مدرسه ي گلشن آگاه شديم، لازم به فكر و ذكر است كه مسجد-مدرسه ي گلشن بنايي بود! تاريخي كه از 700 تا 1300 سال قدمتش قيمت خورده بود كه البته بازهم به نقل قولي متأخرتر (امام جمعه)بيش از100 سال قدمت ندارد!

گويا پس از اينكه -به قول چيزهاي نگفته و نشنيده- لوله ي آب محوطه ي مدرسه تركيده مسئولان به منظور تعمير و ترميم آن تقاضاي لودري نموده اند و خوب خودتان خوب مي دانيد كه لودر چه كارآمدي هايي دارد!

خلاصه پس از اطلاع از تعطيلي مدرسه ي مورد نظر طبيعي است كه ما اين مسأله را به فال نيك نگرفتيم و خود را براي ورود به وادي «طلب» از جانب نيروهاي ماورايي رد صلاحيت شده دانستيم. باز گفتيم ما آنقدرها هم بنده ي شربنده اي نيستيم اگرچه شرمنده ايم. اين شد كه به ناگزير وارد ماوقع شديم و پيگيري و پيگردي ها كرديم تا ببينيم اين تخريب از چه رو بوده ، كه پر واضح است عامل ماجرا پر رو بوده است!

در همين حال و احوال بوديم كه ندايي گوشي را داد دستمان كه:

«حوزه ي علميه داير است ولكن

خان فرنگي مآب اگر بگذارد»

با شنيدن اين نداي مجهول الحلقوم سر نخي به دستمان آمد و شستمان خبردار شد كه احتمالاً بايد دنبال «خان فرنگي مآبي» بگرديم. اما هرچه بيشتر گشتيم، بيشتر نيافتيم و به خود نهيب زديم كه «هي! آدم عقب مانده! مگر نمي داني چندين دهه است كه در ايران، خان و مان برچيده شده!؟» با اين حال ذهنمان سخت مشغول اين واقعه شده بود. لكن وقتي نتوانستيم انگشت اتهام خود را به سمت و سوي خان و خان زاده اي نشانه بريم با خود انديشيديم كه شايد در استماع اين بيت ششدانگ حواسمان را جمع آوري نكرده ايم و «خوان فرنگي مآب» درست تر بوده باشد. اما گفتيم خوان فرنگي مآب يا همين سفره ي رنگين و سنگين خودمان چه ربط به اين خبط دارد؟! ذهن معيوب و البته قدري مغضوب مان باز به خوانشي مجدداً جديد از بيت مسموع رسيد كه شايد «خانه فرنگي مآب» به صواب نزديكتر باشد. همين فكر بكر و صحه گذاشتن بر آن كه احتمالاً در اين بيت «خانه» از «خان» صحيح تر است ما را متوجه ساختمان 10 طبقه اي نمود كه 2 يا 3 سال پيش از اين در ضلع شرقي مدرسه ي گلشن واقع بود و در واقع شايع است كه به منظور جلوگيري از تخريب احتمالي و نيز به عنوان يك اقدام پيشگيرانه در جهت حفظ مدرسه ي مورد بحث 8 طبقه ي آن يكه آسمانْ خراش ِ مرحوم شده براي هميشه از صحنه ي روزگار محو شد تا ضمن رسيدن به هدف متعالي فوق از آسمان خراشي هم جلوگيري شود و شايد نيز در جهت رفع اختلاف طبقاتي موجود در سطح شهر بوده كه بازهم هدفي متعالي است و قابل تقدير. به هر تقدير و تغيير و تفسير انديشيديم و گفتيم شايد كساني كه از تخريب اين سازه ي10 طبقه اي متضرر شده اند به تخريب مدرسه ي گلشن روي آورده باشند. الغصه! در همين خيالات خام و ناپخته ي خود مي سوختيم كه آن نداي راهنما ما را از انحراف و تحريف جريان بر حذر داشت و فرمود:

« هيكل بعضي شيوخ قدس مآب است

عينك پر آب و تاب اگر بگذارد»

با شنيدن اين بيت ِ خيلي خيلي بودار! در حاليكه نزديك بود گوشمان را دندان بگيريم! عينك بي آب و تاب خود را تميز كرديم تا بهتر ببينيم، چنين شد كه مصلحت ديديم اين بيت را نشنيده گرفته و از آن به سرعت برق و باد بگذريم كه گذشتيم.

باز از دور نداي مذكور گفت كه :

«ساعت 10 موقع مطالعه ي ماست

پينكي و چرت و خواب اگر بگذارد »

فعلاً كماكان داريم روي اين پروژه مطالعه مي كنيم و ساعتمان هم روي 10 خوابيده است. عزت زياد!*

 

 



* ضمناً بد نيست بدانيد صاحب آن نداي مذكور امام خميني « ره » است كه جا دارد سالگرد ارتحال ايشان را تسليت عرض نموده و شما را به مطالعه ي ديوان اشعار آن بزرگمرد معاصر دعوت كنيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:29  توسط مرتضی آخرتی  | 

خرچنگ قورباغه 6

بسيار بسيار عالي ! بدون ماستمالي!

( پيرامون بزرگداشت فردوسي و خيام )

 

جان ِ ناقابل اين نگارنده ي بي قصد و غرض و فارغ از مرض برايتان بگويد كه چند روز پيش از امروز مصادف بود با روز جهاني بزرگداشت فردوسي و خيام كه براي هر كدام از اين نوابغ والامقام و حكماي عظام مراسم هايي بسيار بسيار جذاب و عالي ، بدون ماستمالي از طرف جنابان ِ متعالي ، حضرات ِ حتماً و هميشه حاضر و حاذق در چنين روزهايي كه اگر آب دستشان باشد نمي گذارند و از اين ور آب و آن ور آب هم كه شده مي گذرند و مي آيند برگزار شد كه جا دارد همين جا از يَك يَك و تك تك ايشان همراه با گروه كُر تشكر نموده و مراتب خرسندي و خشنودي خود و تمام اهل محل و هنگ ِ فرهنگ را به سمع ِ جمع آن زحمتكشان ارشد ِ ارشاد برسانم. باشد كه از اين برنامه هاي بي كم و كاست و تاكيد مي كنم بدون ماست(مالي اش بيشتر گردد به جايي برنمي خورد مگر به مناعت طبع برگزاركنندگان!) بازهم داشته باشيم.

هر چه باشد اين دو حكيم فرزانه آن يكي در حماسه هاي شاهانه و پهلوانانه و اين ديگري در علم رياضيات و رباعيات فيلسوفانه توانسته اند چهار گوشه ي جهان را چهار چشمي به خود خيره نموده و در اين كره ي خاكي گرد و خاكي به پا كنند كه بيا و ببين و به هر ضرب و زوري كه شده - يكي با يال و كوپال رستمش و ديگري با حال فارغ از غمش- نام خود و مملكتشان را در شناسنامه ي فرهنگ و حكمت و ادب جهان به ثبت و ضبط برسانند.

از اين رو دست مريزاد مي گوييم به ستاد ِ از اول تا آخر ايستاده و در حال امتداد ِ بزرگداشت اين دو عزيز گرانمايه كه در اين گراني ِ خميرمايه ثابت كرد كه حتي بي مايه فطير نمي كند و در تنور سرد هم كه شده خميرش را مي چسباند و حداقل نان ِ به نرخ روزش را از آن بيرون مي كشد و علي الخصوص و صد البته كه بايد مراتب سپاس و امتنان خود را از اداره ي فخميه ي فهميه ي فرهنگ و ارشاد شهرستان به جا آوريم كه اصلاً اجازه نداد همايش روز فردوسي (با ميهمانان ويژه اش) سايه ي سنگين خود را بر هم آيش روز خيام بگسترد و همان برنامه هايي را كه خود ِ خودش قبلاً و قلباً تدارك ديده بود مو به مو به شانه كشيد و مو هم لاي درزش نرفت ؛ نيز بايسته و شايسته است كه روحيه ي نقد پذيرنده ي آن اداره ي محترم و مغتنم را مرحبا گوييم و به هزار آفرين تحسين كنيم كه در روز بزرگداشت خيام، رباعي ممنوع التريبون نشد! اين را تنها از آن باب بيان كرديم تا سياست ِ آن اداره ي با اراده را كه در برخورد با صاحب نظران و هنرمندان خود مبنا را بر حفظ آنان گذاشته نه حذف آنان تشويق كنيم!!

فلذا درحالي كه كِيفمان كوك است و كبكمان خروس مي خواند اعلام مي داريم كه هيچ اعتراضي در خصوص و عموم مراسم 28 ارديبهشت وارد نيست و همه ي مخالفان و مُخْ مؤلفان ، محكوم به قبول اين نكته شده اند كه از اين بهتر نمي شود كه بشود آن هم با اين رقم بودجه هاي نجومي كه هر آدم سر به زيري را سر به هوا مي كند و كلّه پا! و هر آدم سر به هوايي را سر به زير مي كند و ايضاً كلّه پا! خدا را شكر كه مطابق اخبار واصله و اقوال ناقله برگزاركنندگان هنوز كله پا نشده اند. حفظ الله جميعهم ان شاا..!

من فقط نمي دانم چرا اينقدر دوست دارم يك چيز كوچك را بزرگ كنم و بيندازم به جان اين جانان عزيزتر از جان و هي سياه نمايي كنم!؟ درحاليكه ايشان با برنامه هاي از پيش و پس تعيين شده هي روسفيدمان كردند و بد انديشان گمان كردند كه روي ما از خجالت سفيد شده است. و چه بدند ايشان!؟ از حق نبايد گذشت كه اكيپ ارشاد و هنگ فرهنگ انصافاً كارهايي مي كنند هميشه در (خور و پف اين بنده خدا مگر مي گذارد ما طنازي كنيم!؟) بله! داشتم مي گفتم ، كارهايي مي كنند هميشه درخور و همواره دغدغه ي اجراي بهتر و خوش خط و خال تري را در سرآستين ِ دست اندركاران مي پرورانند.تا مبادا كسي مثل ما شهد و شراب و شربت آن را در كامشان زهر مار كند.   

از اين رو همين مَشتي هاي دل در گرو فردوسي ِ پاكزاد نهاده كه قرار بود امسال كنگره ي جهاني فردوسي را با رقم ناقابل 300 ميليون تومان! بودجه ي اختصاص يافته به اين امر برگزار كنند آن را به سال آينده موكول كردند تا با ارسال يك بسته ي پيشنهادي - كه اين روزها مد شده - به دبيرخانه ي يونسكو در سازمان ملل بتوانند هم سال 2009 ميلادي را به نام فردوسي ثبت كنند هم اعتبارات بيشتري بگيرند. اينها همه حكايت از دلسوزي و تلاش مسئولان ِ بي... ببخشيد! ذي ربط است كه سعي دارند من و تو را راضي نگهدارند حال اگر دبير ستاد كنگره ي جهاني فردوسي آقاي « قهرمان رشيد » كه انگار به خاطر اسم و فاميل با مسمّايش كه مناسب فضاي حماسي شاهنامه است دبير اين كنگره شده و هم بر حسب اتفاق معاون سياسي اجتماعي استانداري نيز هست فرمايش كند كه  « فردوسي مادر زبان فارسي است و هويت ملي ايرانيان را با آثار و تاليفاتش حفظ كرده »  تو را سنه نه! كه بگويي ايشان بايد مي گفت شاهنامه مادر زبان فارسي است نه فردوسي! و يا اينكه ايراد بگيري كه فردوسي آثار و تاليفات نداشته بل كه فقط يك اثر بزرگ داشته و آن هم شاهنامه است.

تو اصلاً سر پيازي يا سر و ته فردوسي؟! ايشان دبير كنگره است و حكماً بهتر مي داند!

به هر تقدير غرض اينكه مسئولان ، هم خوب كار مي كنند هم خوب نقدها را خرج مي كنند! اين وسط من و تو هي بي خود و بي جهت چوب لاي چرخ زانتيا و پرادوي آن عزيزان مي گذاريم و عرق را به تنشان يخبندان مي كنيم تا جايي كه كم مانده در لغزشهاي ما – كه تنمان هم كمي مي خارد - از زنجير چرخ حتي! استفاده كنند.

تا بعد... از ما بعيد نيست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 6:13  توسط مرتضی آخرتی  | 

خرچنگ قورباغه ۵

از هر آنچه مباد بايد گفت

( سياست تنظيم فيتيله اي بازار!)

امروزه روز از باب مسائل مادي و مصائب اقتصادي در اين وادي آنچنان داد و بيدادي راه افتادي كه هركس شنيدي كر گشتي و هر كس ديدي ترديدي به خود راه ندادي كه خويشتن را كور و كر گرداندي تا نبيندي و نشنودي كه (اين « ي » ديگه چيه افتاده دنبال فعل ما ؟!) تا نبيند و نشنود كه بچه هاي كلاس اولي اين مملكت سر كلاسشان به جاي كلماتي همچون آب و آرد و نان كلماتي همچون تورّم را بخش مي كنند و جالب است كه بدانيد براي آن بخشهايي فراتر از بخشهاي سه گانه پيدا كرده اند. و يا نبيند و نشنود كه بقال سر محل چگونه در نقش نقال اقتصاد بين الملل ظاهر شده و با پيش كشيدن مباحثي در باب تجارت جهاني و صندوق بين المللي پول و برداشت بي حساب و كتاب از صندوق ذخيره ي ارزي و نرخ تورم و نقدينگي و كاهش تعرفه ها و ارزش افزوده و حذف يارانه ها و همچنين با اشاره به تحريم هاي عادي و علي الخصوص عنادي اقتصادي و... خلاصه به هزار و يك شيله و پيله و حيله گرانيهاي اخير را توجيه مي كند و قبح گرانفروشي را تنزيه. و ما را كه قشر آسيب پذير جامعه هستيم به اين گمان ِ قريب به يقين مي رساند كه تورم توهّم است و ديگر هيچ  و ما را از جان و دل راضي مي كند كه برنج را به رنج هم كه شده بخريم و به نارنج بخوريم و روغن نباتي را به خاطر نفع حياتي و رفع مماتي بگيريم ولو به قيمت روغن خودرو پژو و ولوو و... قيمت زمين و مسكن و ماشين و تعرفه هاي پزشكي و خدمات عمومي و غيره و ذالك هم كه بله! بلاهايي به سراسر وجود آدم مي آورد كه آن سرش ناپيداست.

علي هذا اين گرانيها نگراني هايي را در ما و شما و آنها و همه به وجود آورده كه خدا به خير كند برونرفت از اين آزار و بازار را! همين زاري ناشي از گشتن در بازار، موجبات پاره سنگ برداشتن مغز ما را فراهم آورده بود كه پيشتر از اين و بيشتر از آن از مشاهده ي اتيكت هاي فروشگاهها سوت ناسوتي كشيده بود و منجر به اين شده بود كه ذوق ِ فوق شاعرانه ي ما گل نموده و درحالي كه قار و قور شكم ِ به سنگ بسته مان گوش فلك و مَلك را كر كرده و در حكم موسيقي متن ، همنواي بينوايي ما گرديده بود چنين بيت نغز و پر مغزي بفرماييم كه :

كمي از اقتصاد بايد گفت

از هر آنچه مباد بايد گفت

با اين حال محال كساني كه دستشان اندر كار است وجود تورم را نفي مي كنند و از آنجايي كه پس از افشاگري هاي رئيس جمهور در خصوص وجود مافياهاي اقتصادي در كشور هنوز كه هنوز است كارآگاهان زبر و زرنگ و كار كشته و كشته ي اين كار نتوانسته اند اين شبكه هاي مافيايي و يا احياناً مُعافيايي! را شناسايي كنند و هم با استناد به اين سخن خود رئيس جمهور كه فرموده اند« قدرت خريد مردم افزايش يافته است » مي توان من حيث المجموع وجود هيولاي تورم را در هاله اي و هوله اي از توهّم پيچيد و به نرخ 22درصدي تورم باليد و نازيد كه اگر به قول رئيس محترم جمهور به 70درصدي كه برخي برنامه اش را ريخته بودند مي رسيد بايد جُل و پلاسمان را جمع و تفريق ميكرديم و لابد به سراي ابدي كوچ مي فرموديم خدايمان بيامرزاد! ياد عزيز دير به دست آمده و زود از دست رفته اي را هم به خير كنيم كه روزي نزد ما آمده بود و هي در سايه و به كنايه سخناني مي راند البته پرمايه. عرض كرد : به مرگ بگير تا به تب راضي شوند.  فرموديم : مگر چه نوشيده اي كه چنين به عالم و آدم نيش مي زني؟! عرض كرد : مي داني چرا وقتي قيمت ها بالا ميرود آب از آب تكان نمي خورد؟! فرموديم: خير! عرض كرد: به خاطر سياست تنظيم فيتيله اي بازار! فرموديم: سياست تنظيم فيتيله اي بازار ديگر كدام صيغه است ؟! عرض كرد: يعني بالا بردن نرخ اجناس تا منتهي اليه حد ممكن و سپس پايين آوردن آن البته نه به مقدار اوليه بلكه به مقداري كمتر از حد بالا رفته! فرموديم: با ما به زبان مادري حرف بزن! ليسانس به پايين بگو تا اصل مطلب را بگيريم. عرض كرد: فرض كن مثلاً ديروز تخم مرغ را كيلويي 1000تومان خريده باشي امروز صبح كه از خواب پريده اي مي بيني تخم مرغ شده 1400تومان طبيعي است كه نگران گراني مي شوي و داد و بيداد راه مي اندازي كه اين چه وضعشه!؟ فردا تخم مرغ مي شود 1200تومان اينجاست كه تو از فرط خوشحالي فرد خوشحالي مي شوي و در پوست و استخوان خود نمي گنجي و به همه مژده و بشارت مي دهي و مي گويي تخم مرغ ارزان شد در حالي كه در واقعاً قيمت تخم مرغ نسبت به نرخ اوليه كيلويي 200 تومان گران فروشي تر شده است! اين مي شود سياست تنظيم فيتيله اي بازار بدون هيچ گير و دار به نفع سرمايه دار!

بنده در حالي كه از مخ اقتصادي طرف به شور و شعف آمده بودم فرمودم: جلّ الخالق! خدايش بيامرزد شنيدم كه مي مرد و مي گفت: هو الرزاق!

هر چه خاك آن مرحوم ِ محروم است بر سر اين غول بي شاخ و دم گراني - نابيخته – ريخته باد! كه معلوم نيست حاجي ارزاني ما را ارزاني كدام ديار نموده و كجا خوابانده است كه هرچه داد مي زنيم (از خواب گران خواب گران خواب گران خيز!) خيز برنمي دارد به سمت ما؟! و همچنان دورخيز مي كند كه نيايد گويا!

زياده خرده فرمايش نمي كنم فقط بگويم كه در حال حاضر و غايب و متكلم  گرانترين جنس بازار كم يابترين آن است كه دل خوش باشد و بس. راستي سيري چند!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:27  توسط مرتضی آخرتی  | 

خرچنگ قورباغه4

كتاب براي كساني است كه تاب ندارند!

از قديم و نديم الايام آنان كه در صنعت كلمه يكّه تاز بوده اند و لابد در وحدت كلمه تفرقه انداز، درّ معني را چنين سفته اند و گفته اند كه : « تا سه نشه بازي نشه »

لكن قورباغه ي ما كه قورقورش بيشتر متمايل به غُرغُر است با خرچنگي كه از نامش پيداست چه پديده اي است و چه فكر پليد و پليده اي در سرانجامش مي پروراند يكي در مقام نگارنده و آن يكي در مقام نگهدارنده ي اين ستون هر دو از همان ابتداي به سكون كه هنوز هيچ حركتي از خود به جا و نابجا! نگذاشته و ننگاشته بودند اعم از فتحه كه فتح باب است و ضمه كه ضميمه ي فتح باب است و كسره كه به عنوان حركت سوم، شكست و كسر و كاستي را مي رساند اين ضرب المثل ِ چرب العسل را به مذاق ذوق شيرين تر ِ خود نيافتند و لختي گم شدند هم از باب اينكه «تا سه نشه» و هم از بابت آنكه «بازي نشه».

فلذا همان نگارنده و نگهدارنده ي فوق الذكر همين كه با دو چشم باباقوري خود و با چنگال ِ پنگالي بيخود ِ خود مطلب را گرفت و ديد كه دو شماره از عمر ستونش گذشته و في الحال است كه ستونش « سه! » شود به جهت فرار از اين «سه شدن!» و هم به جهت فرار از بازيچه و بازي شدن و هم از باب پاره اي امور امنيتي كه البته چيز مهمي نيست يا هست؟! بماند! مصلحت ديد كه جاي خود را در سكوي سوم خالي كند و به جاي «برنزه» شدن «برون ز...» شود!

به هر تقدير اين حقير ِ سراسر بي تقصير و پا به پا در مستقيم المسير، ديگران را در سه شماره سرگرداند و خود را در يك شماره برگرداند تا سپاسگذار مخاطبان لطيف خود باشد كه با لطفشان در پيگرد قانوني و غير قانوني شان بنده را دستگير شدند و احوال مرا از نگراني درباره ي حال محالم شرمنده ي خود نمودند علي الخصوص آن بزرگوارْ ابا تحفه اي كه بنا به قول آگاهان ِ معركه گيري و شوبازي و... امروزي ترش كنم تئاتري هاي شهر سالياني است پا به سن گذاشته است! و در درد دل مرقومه و مرسوله ي خود به دفتر نشريه خطاب به اين جانب از سر رفاقت وموافقت نوشته بود كه « چه ستون ناب و جالب و مستحكمي ساخته اي» (ريا نشود!) و نيز از سر دلسوزي هشدار داده بود كه « البته اگر زيرش را خالي و بر سرت آوارش نكنند»  سرتان را درد نمي آورم غيبتم را موجه كنيد كه آمده ام  سه پاس گذار باشم و باشم.

1- پاسدار شمايم كه بيداريد!

2- پاسبان شمايم كه باني خيريد اگرچه غيريد!

3- پاسكار شمايم كه گلزن هستيد!

و اما نمايشگاه كتاب

اولاً با بيان اين خبر كه نرخ سرانه ي مطالعه همچنان همان 2 دقيقه اي است كه قبلاً و دقيقاً اعلام شده،ختم به خير شدن بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب را ابتدا به خودم و نهايتاً به شما تبريك و تسليت عرض مي نمايم!

ثانياً اين مجال را با معرفي كتابي معلوم الحال به كمال يا به كال مي رسانم يا نمي رسانم ؟! قضاوت با شما

نام كتاب:: دغدغه ي 2 دقيقه اي

مولف:: اقلاً ابوالسّاعه

مترجم:: سريع زماني

ناشر:: نشر مشغله با همكاري موسسه ي تند خواني نصرت

موضوع:: حساب و كتاب مطالعه در كشوري كه سواد را صرفاٌ خواندن و نوشتن مي داند.

اين كتاب در شمارگان 75ميليوني با قيمت طلا به وقت ايروني روانه ي بيزارِ كتابْ باد كرده ها شده است!

ناشر در بخشي از مقدمه اي كه بر اين كتاب نوشته با بيان ضرر و ضرورت مطالعه و عدم مطالعه در جوامع جامع و خاصه جامد در عين حال كه از نرخ پايين مطالعه شكايت كرده از نرخ بالاي كتابها حمايت نموده و عنايت فرموده كه:« كتاب براي كساني است كه تاب ندارند!»

ما اين سخن ناشر محترم را كه بيش از دو پهلو دارد پهلو به پهلو گردانديم و ديديم عجب نطفه ها... ببخشيد نكته ها و نقطه هاي پر مغز و نغزي دارد لاكردار!

در اينجا من من باب مثال چند تا از چاق و چله هايش را مي آورم:

·        كتاب براي كساني است كه تاب ندارند ولي در توانشان هست كه تاب داشته باشند!

·        كتاب براي كساني است كه تاب ندارند ولي بي تابانه كتاب مي خوانند!

·        كتاب براي كساني است كه تاب ندارند و دنبال تب هستند تا از تب و تاب نيفتند!

·        كتاب براي كساني است كه تاب ندارند كتاب نداشته باشند!  

·        كتاب براي كساني است كه تاب ندارند و به جاي نشستن روي تاب روي صندلي هاي بي تاب مي نشينند وكتاب مي خوانند!

مَخلص كلام ِ اين مُخلص همان است كه ناشر گفته

« كتاب براي كساني است كه تاب ندارند!»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:42  توسط مرتضی آخرتی  | 

خرچنگ قورباغه3 

البته این مطلب دچار سانسور مطبوعاتی شد و در صبح نیشابور چاپ نشد 

انقلابات مخ ِ ملّي و... وسط وسط بازي!

(به مناسبت روز جهاني كارگر)

يكي بود يكي نبود

يكي كه بود بيكار بود، يكي كه نبود كارگر بود. يكي كه بود با حسرت به يكي كه نبود گفت: خوش به حال تو كه يك آب باريكه اي داري تا مايه ي حياتت باشه و پايه ي ثباتت. يكي كه نبود درحاليكه ظاهراً سعي مي كرد خودش را از فيش حقوقي اش ناراضي نشان دهد و با او ابراز همدردي كند باطناً به ريش يكي كه بود مي خنديد و او را به نوش و نيش مي گزيد. يكي كه نبود مشكل بزرگ جامعه را بيكاري مي دانست و يكي كه بود بي كارگري ! يكي كه بود درحاليكه شديداً به بهش برخورده بود گفت: پس بفرمائين بنده و امثال بنده دسته بيليم!؟ يكي كه بود گفت: نه خير ! شما دسته بيل نيستين ولي دست به بيل هم نيستين! شما بيكاراني هستين كه سركارين! ما كارگراني كه سركاري نبوده و نيستيم و نمي شيم. بالاخره بحث آن دو آخرش بالا گرفت.

بالا رفتند ابر بود

پايين اومدند قبر بود

 فقط وسط مونده بود

 كه اون هم به جبر بود!

اين شد كه ناچار ما هم اومديم وسط.

كناري ها و بركناري ها گفتند: چي كاره اي و چي كار داري!؟ گفتم: كارگرم و بيكارم. گفتند: مي خواي چي كار كني؟ گفتم: مي خوام به اسم خودم يك روز ِ جهاني ثبت كنم. گفتند: كه چي بشه!؟ گفتم: كه هر سال حداقل يك روزش رو بتونم اعلام موجوديت كنم و نفس بكشم و نفسم در بياد كه « آهاي! نفس كش!» گفتند ديگه چي كار كني؟ گفتم: ديگه اينكه حقوق ِ حتماً عقب افتاده ام رو بگيرم كه نميرم توجه رسانه ها رو به خودم جلب كنم كه جلب نشم! واينكه تشكّل داشته باشم و تشكر نداشته باشم و...گفتم و گفتم و گفتم تا اينكه گفتند: پس مي خواي انقلاب پارچه اي راه بندازي ها؟! گفتم: انقلاب پارچه اي ديگه چيه؟! گفتند: از همين انقلابات مخملي ديگه مخ ِ ملّي ِ مخلّ ِ ملّيِ!!

گفتم : اولاً كه من مخلّ ملي نيستم و چيزي از انقلابات مخملي نمي دونم درثاني من اگر هم خداي نكرده انقلاب كنم با اين انقلابي كه شما مي گين يعني همين انقلاب پارچه اي مخالفم چون معتقد به انقلاب يكپارچه و يكپارچگي ِ انقلابم نه اوني كه شما مي گين.

گفتند: به به! به به! خيلي ممنون! ديگه چي چي مي خواي!؟

گفتم: باقي بقاي شما!

 گفتند: بقاي ما يعني فناي شما.

 گفتم: فداي شما!

 گفتند: وصيت نامه نوشتي!؟

 با خوشحالي گفتم: وضعيت نامه !؟چشم! مي نويسم.

بعد پاهام قلم شد! اما يادم نمي ياد چيزي نوشته باشم . حالا هم چيزهايي مي نويسم كه هيچ كس نمي خواند.

مثلاً مي نويسم « همون روزي كه من اومدم وسط خيلي ها اومدن، فقط ؛ يا توپ به اونا خورد يا اونا به توپ خوردند. كناري ها و بركناري ها هم، روز جهاني كارگر رو به اسم خودشون به ثبت رسوندند و توپ ِ توپ شدند! حالا همه رو هل مي دن وسط بازي و گل نمي دن!

گلي گوشه ي جمالشون!     نشونشون به اين نشون

مدير كلّشون كَلِه               بهش فقط مي گن بله  

هر سال تو روز كارگر         يه جعبه شيرني ِ تر  

بودجه ي جشنو مي گيره    به سر مي مالن چي ؟! شيره!؟

تو شركت و كارخونه جات ...نقل و نبات و شكلات... براي رفع مشكلات...

به كامشون شيرين مي شه  كلامشون متين مي شه

ولي ما كارگراي جزء           كاري نمي كنيم به جز

اينكه عرق بريزيم               ما اين جوري عزيزيم

ما دَك و پوز نداريم            ماها كه روز نداريم            

روز  از مدير كلّه                 اوني كه نشسته قله

روزش مباركش باد!             خرمنشو نكش باد!

خرچنگ و قورباغه اي         نوشتي و واقعي »

امضا:

نه حاجي و نه باجي!!!

يه كارگر اخراجي

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:13  توسط مرتضی آخرتی  | 

خرچنگ قورباغه2


تز ِ كاري ِ تازه كاري !:

« تا خراب نشه ؛ درست نمي شه »

مي دونين اين حرف چند تا موافق داره چند تا مخالف؟! يا فلسفه اش چيه و اصلاً گوينده اش كيه؟!

نمي دونين.

پس بدونين كه باستان شناسان ِ راستان نشناس اخيراً جمجمه اي يافته اند كه احتمالاً مربوط به دو هزار و اندي و چندي سال پيش است. روي اين جمجمه كه متعلق به يك پرستوست به نقل از « صُغرات » كه زبان شناسان ِ اسمي و بنام!! آن را صورت تغيير نيافته ي صُغراي كنوني مي دانند و «ت» را در آخر آن نشان تأنيث موكّد خوانده و از اين رو صغرات را به ظن خود زن دانسته اند جمله اي حك شده كه چنين بوده :

« دُروس كو تا خُراب نِرَه خُراب بِرَه دُروس نِرَه »

 پس از جستارها در گفتارها وكنكاشها و پژوهشها در گويشها برگردان اين جمله ي حك شده به زبان ِ زمان شده « درست كن تا خراب نشه؛خراب بشه درست نشه »

در پي انتشار اين خبر و شنيدن اين جمله ي فيلسوف مآبانه، عده اي عوام الناس كه بعدها شدند جزء خواص  شروع كردند به صغري كبري چيدن از اين قضيّه و رسيدند به اين نتيجه ي منطقي و غير منطقي! كه

« تا خراب نشه درست نمي شه » و همين شد كه از سلموني سرسري تراش ِ كچل گرفته تا جراحّان اهل خراش ِ سر محل! همه با استناد به اين ضرب المثل مردم رو انداختند تو حچل كه آقا! تا خراب نشه ، درست نشه! تا جايي كه اين جمله شد تز ِ كاري مديريت كلاني تو مملكت جهاني! البته در اين مملكت جالبه كه غالب  ِ مديران اصلاً  اهل تز ِ كاري نيستند كه اهل تيزكاري اند! اما امسال تز ِ كاري بر تازه كاري است و نوآوري، به همين منظور مي بينيم كه مديران شهري ما دست به كار شده و همانند قبل كه به عنوان مثال نرده ها را از دُور فرمانداري سابق جمع كردند و دوباره نرده تر! كردند تا كار تازه اي كرده باشند شروع به كندن جدولهاي سر ِ چهارراه نموده و دوباره با تنگ تر كردن خيابان جدول ها را كار گذاشتند تا به تز ِ كاري ِ تازه كاري يا همان شعار نوآوري و شكوفايي در سال جديد لبيك گفته باشند و بر اين باور غلط كه تا خراب نشه درست نشه صحّه بگذارند و خود را اهل اصلاحات بشمارند. شهرداري البته از بس با اين مشتريان بكوب بسازش ساخت و پاخت كرده اصطلاح اصلاحات را با ادبيات و فرهنگ لغات آنها معنا نموده و مطمئن باشين كه از اين كارهاي شيرين ِ در خور تحسين و آفرين باز هم به بهانه ي سال نو آوري تا آخر سن و سالمون خواهيم ديد مثلاً همين اخيراً شنيديم كه گويا قرار است پل عابر پياده ي تازه نصب شده در ابتداي خيابان دارايي مجهز شود به پله هاي برقي كه لابد در آن صورت پله هاي ترقي ِ توسعه ي شهر را سريع تر خواهيم پيمود!؟ ما كه گمان مي كنيم دليل بي بديل اين تصميم مسولان عدم استقبال عمومي و بلا استفاده ماندن پل مذكور باشد كه اگر از ابتدا زرق و برق پلهاي برقي را مي داشت حتماً يكي از نقاط پر ترافيك شهر مي شد! نيازي هم به دوباره كاري نداشت. و يا همين سنگفرش هاي كف معابر كه حكماً به علت زيادي سيمان! هنوز يك سال نشده پودر شده يا گُود افتاده و يا قوز در آورده...  مي تواند بهانه ي خوبي باشد براي دوباره كاري ِ شهرداري آنهم در راستاي سياست هاي سال نوآوري! غافل از اينكه اين فلسفه ي بكوب و بساز چندان پايه و مايه اي و حساب و كتابي ندارد. اصلاً خود ِ جريان اصلاحات هم كه در انتخابات رياست جمهوري گذشته و مجلس ِتازه درگذشته!! خود را شكست خورده مي داند مغبون و مفتون همين شد كه گمان مي كرد اصلاحات يعني « بكوب و بساز » در حالي كه اصلاحات بيشتر يعني « نكوب! بساز! »

بله عزيزان ! اصلاح خرابي ها به معناي تخريب خرابي ها نيست. به هرحال جريان حاكم بر جامعه  اگر چه شكست احزاب اصلاح طلب را تائيد كرد اما نبايد تفكر صحيح اصلاح گرايانه را حذف كند بلكه بايد اين تفكر را بر مبنا و اصولي قرص و بي دردسر، مسكن و آرام بخش بنا نهد.

نمي دانم چرا اين قدر جدي شدم اصلآ قرار بر اين مدار نبود. ببين سياست ِ بي پدر و مادر با همدستي استكبار حرامزاده چگونه تفرقه افكني مي كند و ما را از آزادي بيان در طنازي هاي ذهن و زبان به جايي مي برد كه براي فرار از فنا و دستيابي به راز بقا! هميشه بايد دست به عَلَم بود و عصا نه دست به قلم و انشا!

ببخشيد! خرچنگ قورباغه نوشتيم ديگه!    

                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:7  توسط مرتضی آخرتی  | 

سلام دوستان عزیز!

حق تلخ است

من در اولین ستون خودم در هفته نامه ی صبح نیشابور که اولین یادداشت این وبلاگ هم هست مورد مواخذه ی اداره ی وخیمه ی ارشاد نیشابور قرار گرفتم و تا اطلاع ثانویه ممنوع التریبون شدم جون قرار بود در ۲۸ اردیبهشت که روز جهانی خیام هست شعرخوانی داشته باشم اما این قرار از طرف اداره ی ارشاد لغو شد. ما هم عفو و عطایش را به لغو و لقایش بخشیدیم تا حقیقت پایدارمان بدارد. 

ضمناْ وبلاگ انگشت ششم در پیوندهای روزانه ی خرچنگ قورباغه قصد تغییر ذائقه و تلطیف روحیه دارد. شماره ی جدید ستون خرچنگ قورباغه را به هفته نامه تحویل دادم بعد از چاپ یعنی یکشنبه در وبلاگ منتشر خواهم کرد.

سربلند باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط مرتضی آخرتی  | 

این یعنی چی؟!

۱

امام جمعه ی نیشابور گفت:

ما تا قبل از آقای احمدی نژاد معنای ریاست جمهوری را نمی فهمیدیم.

یعنی:

صرف نظر از آقای خاتمی حتی آقای رفسنجانی و حتی حتی آقای خامنه ای هم نتوانستند به ایشان بفهمانند!

۲

فرماندار نیشابور: هاشمی

رئیس دادگستری نیشابور: رفسنجانی

یعنی:

رئیس مجمع تشخیص مصلحت کجام؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:11  توسط مرتضی آخرتی  | 

سلام

مطالبی که در این وبلاگ به صورت هفتگی نمایش داده می شود طنازی های منثور مرتضی آخرتی است که هفته نامه ی ( صبح نیشابور ) در ستونی با عنوان (خرچنگ قورباغه) چاپ می کند.

خرچنگ قورباغه ۱         

داستان  از اين دست است كه در سال جديد سنگ بناي ستوني را كار گذاشته ايم كه مبناي اعتقادي اش انتقادي است، آن هم نه در يك وجه نقد كه در تمام وجوه نقدي! مي خواهيم اين ورق جزء اوراق بهادار گردد.نمي خواهيم آيينه داري كنيم آن هم درمحلّت كوران بل كه مي خواهيم با استعانت از حق و حقيقت و دم مسيحايي صبح نيشابور آيين دار بينايي باشيم اگر بگذارند... ( البته همين جا بگوييم كه ما امام زاده نيستيم اما از مام زاده ايم تا آن زمزمه ها و احياناً عربده ها بخوابد كه مي گويد مادر نزاده آنكه بخواهد...)  لذا به تمام مسئولان و غير مسئولان اعم از مردان و نامردان ؛ زنان و بزنان!! اعلام مي كنيم كه آسوده نخوابيد! كه ما بيداريم.

 داشتيم به سنگ بناي اين ستون كه - ستون فُرجه اي خواهد بود اگر ستون فرجي نباشد -  فكر مي كرديم كه در اولين قدم مستحكم خود سنگ پاي چه كسي شود!؟ ندا در آمد كه:

                          گر مرد رهي ميان خون بايد رفت               از پاي فتاده سرنگون بايد رفت

                          تو پاي به ره بنه دگر هيچ مگوي               خود راه بگويدت كه چون بايد رفت

و اين شد كه به ياد عطار افتاديم و 25 فروردين.

بزرگداشت علما صلحا امرا حكما عرفا شعرا ادبا... و حتي غربا و رقبا در هر جامه اي و جامعه اي از مظاهر فرهنگ مداري و تمدن گرايي است. 25 فروردين و 28 اردي بهشت دو روز ثبت شده در تقويم فرهنگي جهان است و اين البته براي نيشابوريان مايه مباهات و افتخارات . اما از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان آنچه در 25 فروردين در شهر ما اتفاق انداختند و برخي را نواختند و برخي ها را گداختند در برابر ارزش طلاي وجود عارف نامي ما جناب عطار و بودجه ي اختصاص يافته براي بزرگداشت او پشيزي و چيزي نبود كه برگزاركنندگانش به گزارش كار آن ببالندهرچند كه مي بالند.

هر چه گوييم از گذشت سال و حال

باز گوييم اي دريغ از پارسال!

آنچه امسال برگزار شد به مراتب كمتر از سالهاي گذشته بود ونه درخور مردم بافرهنگ و اهل دل اين آب و گِل.

هرچند 90 درصد نيشابوريان در آن روز حتي خبر نداشتند كه آن يكشنبه چه روزي است و قرار است براي آن بزرگمرد عرفان چه برنامه هايي برگزار شود. از 10 درصدي هم كه خبر دار بودند 9 درصد مخبراني بودند كه در خبردار بودن و خبردار كردن مردم از اين جريان برايشان خيري بود و جيبهاي نانجيبي دوخته بودند و... مابقي هم دلسوخته گان و عاشقان واقعي عطار بطور خاص و شعر و ادبيات و فرهنگ و تمدن بطور عام بودند .اين 1 درصد كه مصداق حقيقي «آن ذره كه در حساب نايد» هستند طي بيانيه هايي شفاهي اعتراض دراز خود را عنوان نمودند كه ما بخشي از آن حرف حق ها را در اينجا ذكر مي كنيم:

1- معترضين گفتند ما خواستار ايجاد دبيرخانه دائمي كنگره هاي عطار و خيام با تخصيص تمام بودجه ي مصوّب در نيشابور هستيم و عنوان كردند كه شكوه و عظمت اين شهر بسيار بيشتر از آن است كه برگزار كنندگان اين مراسم گزارش كار ضعيف كنگره ي!! امسال را در شأن نيشابور و عطار بدانند. (گروه شعار گفتند: لوح تحقير به آنها بدهيد!)  2- ما برگزاري كنگره هاي جهاني عطار و خيام را به دست گروه هاي غير نيشابوري توهين به نيشابوريان و مفاخر جهاني اين شهر مي دانيم اين در حالي است كه نيشابور با وجود امكانات و استعدادهاي فكري فرهنگي هنري و نيروهاي علمي و عملي در هر دو جايگاه طرح و اجرا اين را حق مسلم خود مي داند.البته در كنار انرژي هسته اي. گروه شعار از ترس گروه فشار گفتند:( انرژي هسته اي حق مسلم ماست!)

3- ضمن تشكر از هيأت وجود نداشته ي ! گزينش مقاله ها و پژوهش هاي كنگره به استادان و علي الخصوص دكترهاي ارائه دهنده ي مقاله در اين كنگره اعلام مي كنيم كه ما گوشمان از اين حرفها پر است. گروه شعار گفتند:( هان! سخن تازه بگو كز تو جهان تازه شود)

4- اگرچه كوچك كردن دولت و پروژه ي محدودسازي قانوني مصوب است اما فقط جهت اطلاع ناآگاهان عرض مي كنيم كه شخص شخيص عطار به هيچ عنوان دولتي از آنگونه كه آگاهان مي دانند نبوده و نيست كه هر سال شكوه برگزاري بزرگداشتش با وجود افزايش بودجه براي اين امر تقليل و تحليل وتحديدو... بگذار بگويم تهديد شود. گروه شعار گفتند: ( قانون هاي مصوّب تجديد بايد گردد!)

5- از آقاي جعفري مدير كل ارشاد خراسان رضوي هم كه طبق قانون برگزاري كنگره ها را به مؤسسه هاي خصوصي واگذار كرده اند سپاسگذاري مي كنيم همچنين از آقاي جعفري كه دبير انجمن آثار و مفاخر ملي استان هستند و در برگزاري اين كنگره ها اداره ي ارشاد را ياري مي نمايند هم مجدداّ تشكر مي كنيم  كاري نداريم كه بودجه ها از اين جيب به آن جيب مي رود فقط از آقاي جعفري مجدداّ تشكر مي كنيم. گروه شعار اين بار گفتند: ( چه سر به كلا چه كلاه به سر! و از اين حرفشان بوي كلاهبرداري مي آمد )

6-  از اداره ي فخيمه ي وخيمه ي فرهنگ وارشاد شهرستان به جهت پخت و پز خوب و مطلوب و متبوع چلو گوشت ِ خرجي مرحوم عطار قدر داني نموده و با احترامات فائقه از باب مزيد تحريك ذائقه مي پرسيم كه چرا بايد مرغ همسايه را غاز گرفت وقتي كه مي شود آنرا به شايستگي گاز گرفت!؟

 بي انصاف ها خودتان را باور نداريد خودي هايتان را كه باور كنيد.

گروه شعار گفتند: ( تا همه صومعه داران پي كاري گيرند)

7- آن 1 درصد فوق الذكر در پايان بيانيه هاي شفاهي خود اظهار اميدواري كردند كه با در نظر گرفتن موارد فوق و انجام اصلاحات در 28 اردي بهشت سالروز بزرگداشت جهاني خيام مجبور نباشند دوباره بيانيه هاي مشابهي را منتشر و يا منفجر كنند!!!

( گروه شعار اين بار سكوت كردند )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط مرتضی آخرتی  |